نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٥
ولی اینها نظر هگل را قبول ندارند و این قسمت از فلسفه او را پوستههای ایدهآلیستی میدانند و مدعی هستند که آنرا دور ریختهاند و فلسفهشان براساس علت و معلول است نه دلیل و نتیجه و لذا اینها تضادها را بمنزله علت حرکت میدانند . هگل که تضاد را علت حرکت نمیدانست ، تضاد هستی و نیستی را اجزاء تشکیل دهنده حرکت میدانست [ که بمنزله ] دلیلهای این نتیجه هستند و به منزله جنس و فصل حرکت میباشند . ولی اینها تضادها را علت حرکت میدانند ، لذا همینجا مچشان گرفته میشود و میگوییم : آیا میشود حرکت را با تضاد تعلیل کرد یا تضادها را با حرکت تعلیل بکنیم ؟ اینها میگویند : هر چیزی در درون خودش نطفه نیستی خودش را دارد ، در اینجا این سؤال مطرح میشود که آیا نطفه نیستی خودش را بالقوه دارد یا بالفعل ؟ اگر بگویند : بالفعل دارد ، معنایش اینستکه هر چیزی که بوجود میآید از ابتدا دو چیز بوجود میآید ، که دو امر متقارن با یکدیگرند ولی اینها که اینرا قبول ندارند . پس ناچار باید بگویند که شیئی ، نفی خودش را [ به صورت بالقوه ] در بطن خود دارد و تدریجا آن نفی و انکار در درون خودش رشد میکند و بعد از جدال و نزاع بین شیئی و ضدش ، شیئی از بین میرود ، کهنه از بین میرود و نو باقی میماند . [ اصلا ] خود تعبیر " نو و کهنه " دلیل بر اینستکه ضد شیئی بعدا متولد و رشد میکند ، اگر همزاد باشیئی بود تعبیر نو و کهنه معنی نداشت پس رشد کردن ضد در درون شیئی ، چیزی جز حرکت و تغییر نمیتواند باشد و قهرا مسئله نیاز به محرک به قوه خود باقی است ، و باید بررسی کرد که آیا [ میتوانیم ثابت کنیم که ] حرکت همیشه نیازمند به محرکی بیرون از ذات خودش است [ یا نه ] ، و اگر هم نتوانیم اینرا ثابت بکنیم ، در هر صورت حرف اینها کاری از پیش نبرده است .
تضاد به معنی تصادم :
مطلب دیگری هم در اینجا هست که باید ذکر شود و با ذکر آن بحث تضاد بپایان میرسد و آن اینکه :