نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٦
به او اجازه نمی دهد که دست به کارهای آلوده بزند ، همینکه انسان مدتی گرفتار آلودگی شد آن احساس شرافت در او میمیرد : « من کرمت علیه نفسه ، هانت علیه شهواته » ، من هانت علیه نفسه هانت علیه همه چیز . این را ما میگوییم " از خود بیگانگی " ، چون به یک شرافت ذاتی در درون انسان قائل هستیم فوئر باخ هم که این حرف را زده ، راست است ، چون میگوید انسان وقتی شرافتی را که در خودش وجود دارد سراغ نمی گیرد از خود بیگانه شده است ، او روی تز خودش میتواند " از خود بیگانگی " را مطرح کند . اما مارکس که انسان را در حد یک حیوان اقتصادی دنبال شکم پایین آورده است و میگوید همه راهها منتهی به شکم میشود . و علاوه بر اینکه انسان را در حد حیوان تابع شکم پایین آورده است برای وجدان انسان از نظر نوعی اصالتی بلکه وجودی قائل نیست و منکر فطرت انسان است و معتقد است که وجدان انسان و نیز انسانیتش در طبقه تعیین پیدا میکند چگونه میتواند " از خود بیگانگی " انسان را توجیه کند ؟ [١]
[١] سؤال از حرف فوئر باخ این جور فهمیده نمی شد که انسان وقتی از خود بیگانه میشود چیزی را از دست میدهد ، بلکه ظاهر حرفش این بود که از شرافت و نیکیهای خودش غافل میشود . و آن را در موجود دیگری بنام خدا جستجو میکند ، حرف اینها ( مارکسیستها ) هم اگر با حرف او تطبیق شود ، مقصودشان " از خود بیگانگی " تنها غفلت از داشتهها است نه از دست دادن چیزی و این داشتهها همان قدرت و نیروی انسان است که با آن نیرو میتواند احتیاجات خودش را رفع کند ، و از خود بیگانگی روی حساب غفلت از این نیرو توجه به دولت ، یا خدا ، و امثال آن است ، پس مسئله از دست دادن شرافت و شخصیت مطرح نیست تا اشکال شود که آنها برای انسان شرافتی قائل نیستند ، بلکه معنای از خود بیگانگی غفلت از نیرو و قدرت خود انسان و توجه به منبع دیگری برای قدرت و نیرو است . جواب : نه ، اینجور نیست . مسأله ، مسأله انسانیت است و اینها مسأله " از خود بیگانگی " را بعنوان یک مسأله انسانی مطرح میکنند . سؤال کننده : " انسانی " به مفهومی که اینها بکار میبرند یعنی انسانی مادی . جواب : نه ، نه . در مسأله " از خود بیگانگی " تکیه اینها روی انسان است نه چیزی که وجه مشترک میان انسان و حیوان است والا اگر همین غفلت از نیروی خود در حیوان هم پیدا بشود باید بگویند که این حیوان از خود بیگانه شده است . بعلاوه قبلا گفتیم که اینها میگویند دین و دولت و سرمایه حتی طبقه حاکم را از خود بیگانه میکند و حال آنکه از نظر قدرت و افزایش امکانات این طبقه چیزی از دست نمی دهد مگر اینکه گفته شود خود واقعی انسان به این است که به نیروی کار خود متکی باشد ، انسان جز کار خود چیزی نیست و انسان اگر متکی به غیر کار خود شد از خود بیگانه شده است . سرمایهدار اتکایش به سرمایه است نه به نیروی کار خود پس از خود بیگانه شده است و همچنین دیندار و دولتی . و در این تز است که گفته میشود کار جوهر انسانیت است . سؤال کننده : خوب ، بگویند ، چه مانعی دارد ؟ جواب : نه ، نه ، نمی گویند . شاهکاری که اینها بخرج دادند این است که انتقاد الهیون را که >