نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨١
بعد میگویند جامعه هم همینطور است ، جامعه تغییرات کمی پیدا میکند تا بجائی میرسد که تغییر کمی تبدیل به تغییر کیفی میگردد و ماهیت جامعه عوض میشود ، و وقتی جامعه تغییر ماهیت بدهد دیگر ممکن نیست قوانینی که مناسب وضع قبل بود ، برای د وره بعدی هم مفید و نافع باشد این اصل ، بیش از اصول دیگر دیالکتیک نیاز به بحث و تأمل دارد . اینجا است که آن مسئلهای که ما بنام مقتضیات زمان میگوییم پیش میآید ، افراد میگویند مقتضیات زمان فرق میکند ، و وقتی مقتضیات زمان فرق میکند قهرا قوانین حاکم بر جامعه باید مطابق با مقتضای زمان باشد . مسئله وقتی به این صورت کلی طرح شود خوب ، قابل پس و پیش کردن هست ، میشود گفت ، مقصود از مقتضای زمان چیست ؟ یا میتوانیم بگوییم که اگر بنا شود قوانین مطابق مقتضای زمان باشد ، خود زمان باید تابع چه باشد ؟ مگر شما برای زمان عصمت قائل هستید ، یعنی جامعه به هر وضعی که بود قانون هم باید تابع آن بشود . این بدان معنی است که قانون خودش را تابع خواستهای مردم بکند ، در صورتیکه یکی از کارهای قانون اینستکه به زمان افسار بزند و کنترل بکند ، یا میتوانیم این سخن را که خود ما مکرر گفتهایم بگوییم که زمان هم [ ترقی و انحطاط دارد ، پیشرفت و عقب گرد دارد ، توقف دارد ، انحراف دارد ] . یعنی بشر به حکم طبیعت ذاتی خودش که محکوم غریزه نیست و اختیار و آزادی بر او حکومت میکند ، و به حکم این سعه میدانی که دارد میتواند به جلو برود ، میتواند انحراف به راست یا چپ پیدا بکند ، حتی میتواند جامعه را متوقف بکند یا عقب گرد داشته باشد ، و لذا جامعههای گذشته ترقی و انحطاط داشتند زندگی حیوانات مثلا زنبور عسل از چند هزار سال قبل تا به حال یک حالت یکنواخت داشته ، چون غریزه بر آنها حاکم است ، و عقل و آزادی و ابتکار در آنها نیست ، و حال آنکه بشر از آن زمان تا به حال هزار رنگ به زندگی خود زده است . بشر به حکم اینکه یک موجود انتخاب گر و آزاد است و طرح زندگی خودش را میریزد لذا یک موجود جائز الخطائی هم هست به همان دلیل که پیشرو هست اشتباه کار هم هست پس ما نمی توانیم در بست تسلیم مقتضیات زمان باشیم ، بلکه باید تفکیک بکنیم ، ببینیم در زمان چه چیزهائی بوجود آمده است که اینها واقعا برای بشر تکامل و کمال و سعادت است و چه چیزهائی پیش آمده است که اینجور نیست . خوب اگر مسئله در حد مقتضیات زمان باشد ، این جوابها و این بحثها پیش میآید ، ولی اینها جنبه علمی دیگری به مطلب میدهند ، اینها میگویند وقتی جامعه تغییر کمی پیدا میکند و منتهی به تغییر کیفی میشود . اساسا ماهیت جامعه عوض میشود ، و وقتی ماهیت جامعه عوض شد جبرا قوانین آن هم باید عوض شود ، و تغییر ماهوی جامعه را همان تغییر نیروی تولید میدانند ، و از نظر اینها وقتی ماهیت نیروی تولید عوض شد ، همه چیز در جامعه عوض میشود ، و حتی انسان هم عوض میشود . پس باز میبینیم اصل سوم دیالکتیک با اصل مسلم ما که جاویدان ماندن یک سلسله افکار و قوانین است تباین و ناسازگاری پیدا میکند .