نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٥
بنابراین ، این دوست داشتن عمل اختیاری انسان نیست که از چرایش سؤال شود ، و چون انسان به بقای خویش علاقه دارد ، بنابراین به هر چه هم که مقدمه آنست علاقهمند است . این حرف را از راسل نقل میکند ولی به همین مقدار اکتفا نمیکند زیرا که او ادعا نمیکند که انسان خودش را دوست ندارد و غریزه حب ذات ندارد ، ولی همین زندگی که بحکم غریزه به آن علاقهمند است ، بحکم خرد نباید به آن علاقه داشته باشد و اگر کسی به علو فرهنگی و بلوغ فکری برسد و خردش حاکم بر غریزهاش گردد و کمال اخلاقی پیدا کند باید از این عشق برهد و خودش را از آن آزاد کند ، پس حرف راسل جواب او نمیشود . لذا مجادل به استدلال دست میزند و حرف راسل را مقدمه استدلال خویش قرار میدهد ، میگوید : حیات ارزش ذاتی دارد خوب ، منهم به حیات خودم علاقه مند هستم . مدعی میگوید : صحبت از علاقهمندی نیست ، صحبت از اینستکه فکر ، این علاقهمندی را تصویب نمیکند . مجادل جواب میدهد : حیات فرد مقدمهایست برای حیات نوع و باز برای حیات فرد ارزش درونی قائل نیست . تا اینجا عمل خود انسان را توجیه میکرد ، از اینجا به طبیعت منتقل میشود ، میگوید : حیات فرد مقدمهایست برای تولید مثل ، ولی این تولید مثل حلقهای است از این زنجیر و باز این حلقه متصل به حلقهای دیگر و در نهایت امر این زندگی به مرحلهای خواهیم رسید که این چیزهائی که اسمش را تیره روزی و بدبختی گذاشتهاید از بین برود و برسد به مرحله مدینه فاضله ، و میگوید : این سرنوشت محتوم تاریخ است که برسد به زندگی بی تضاد و بی طبقه ، و وقتی به اینجا رسید تمام تیره روزیها و بدبختیها و بیهودگیها که شما خیال میکنید سرنوشت انسان است از بین خواهد رفت و زندگی معنی پیدا میکند . بطوریکه ملاحظه شد ، ارزش زندگی انسان را از راه ارزش زندگی فرد اثبات نمیکند ، بلکه میگوید حیات فرد مقدمه حیات نوع است و حیات فرد در وضع فعلی هر چند پست و پلید و زشت است ولی این قافله در مسیری سیر میکند که در نهایت امر میرسد به حیاتی که آن حیات حیات انسانی است . اینها ، وقتیکه با تحلیلهای مارکسیستی نمیتوانند مطلب را توجیه کنند ، به تحلیلهای اگزیستانسیالیستی متوسل میشوند چون این مکتب هم یک مکتب ماتریالیستی است و اقرب مکتبها است به اینها . با منطق مارکسیستی همین را باید بگویند که تکامل جامعه و حد نهائی این تکامل اینستکه در اثر تکامل ابزار تولید برسد به جامعه بی طبقه ، که اینهم دو مرحله دارد در یک مرحله دولت در مرحله دوم حتی سایه دولت هم از سر ملت کوتاه میشود ، و تمام سعادت انسان همین است که به جامعه بی طبقه برسد ، چون تمام مشکلات از طبقات ناشی شده است و وقتی طبقات اجتماعی و تضاد اجتماعی از بین رفت دیگر زندگی سعادت اندر سعادت و خوشی فوق خوشی است و فکراینکه زندگی پوچ است دیگر در مغزش نخواهد آمد. در تفکر مارکسیستی صحبت از ارزشهای اخلاقی نیست برای اینکه اخلاق از نظر آنها چیزی است که مقدمه رسیدن به این مرحله باشد . آنها وقتی اخلاق را تعریف میکنند