نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٠٥
پس در حرکت طبق همان بیانی که حکمای ما دارند میشود گفت حرف هگل و امثال او که میگویند هر چیزی نفی و مرگ خودش را دربردارد درست است ، و در فلسفه ما هم چنین حرفی هست ، و تا این حد مطلب درست است ، و بنابر اینکه در هر حرکتی حتی در حرکات اشتدادی هر مرتبه ای در مرتبه دیگر وجود ندارد ( که این مطلب در اسفار ثابت شده است ) و هر مرتبه ای عدم مرتبه دیگری است ، سابق ، عدم لاحق است ولاحق عدم سابق است هر مرتبه از حرکت بالقوه مرتبه دیگر حرکت است . از طرف دیگر حرکت ، و شیئی در حال حرکت و ما علیه الحرکه ، زمان ، همه اینها از نظر تحلیلی و ذهنی کثرت دارند والا از نظر عینی یک چیزند ، آن چیزیکه حرکت در آن واقع میشود ( مافیه الحرکه ) و خود حرکت و زمان که مقدار حرکت هست ، اینها یکی هستند . در حرکت جوهری که متحرک هم عین مافیه الحرکه است ، بلکه مبدأ و منتهایش هم با متحرک و مافیهالحرکه دو تا نیست ، هم مبدأ است هم منتهی . پس بنابر فلسفه ما مطلب تا این حد درست است که هر مرتبه ای از حرکت در عین اینکه بالقوه مرتبه دیگر است بالقوه عدم خودش هم هست ، و لازمه ذات حرکت این است که مراتبش با یکدیگر اجماع در وجود ندارند ، حالا میخواهید اسمش را تضاد بگذارید یا چیز دیگر . در هر صورت چنین واقعیتی هست ، اینها هم چنین حرفی میزنند ، هگل هم چنین حرفی میزند و میگوید هر چیزی مرگ و انکار خودش را دربردارد ، و به تعبیر او تضاد ذاتی اشیاء است ، البته تضاد درونی حالا باید دید حرف اینها با حرف حکمای ما یکی است ؟ پاسخ این است که نه . در همینجا ما به یک مطلب خیلی دقیق میرسیم که راهها را خیلی خیلی از هم جدا میکند ، آنها مطلب را جوری تقریر میکنند که نتیجه اش اینستکه در حرکت دیالکتیکی نیاز به محرک در کار نیست ، ولی بیان حکمای ما ، جوری است که این حرکت را از ماورای خودش بی نیاز نمی کند . چون طبق نظر حکمای ما ، ه ر حرکتی بالقوه وجود مرتبه بعد است ، و به عین همین که وجود مرتبه بعد است ، بالقوه عدم خودش هم هست . چون اصلا وجود آن مرتبه ملازم است با عدم این ، یعنی حرکت یک چیزی است که عدم اجتماع مراتب ذاتی آنست ، همچنانکه عدم اجتماع مراتب زمان ذاتی آنست . ولی اینها میگویند : شیئی در حرکت انکار خودش را یعنی نفی کننده خودش را دربردارد نه نفی خودش را ، و خیلی فرق است که بگوییم هر حرکت عدم خودش را بالقوه دارد یعنی مستعد نبود خودش است به همان استعداد داشتن مرتبه دیگر ، ولی آن بود مرتبه دیگر را که نبود این مرتبه میدانیم آن نبود و عدم ، عدم بدیل که نیست بلکه مجازا وجود این مقارن عدم آنست عدم آن اعتبار میکنیم . خلاصه اینکه از نظر ما هر مرتبه قبلی نسبت به مرتبه بعدی جز امر بالقوه چیز دیگری نیست ، نسبت به عدم خودش هم فقط امر بالقوه است . رابطه قبلی با مرتبه بعدی رابطه قوه و فعلیت است و مرتبه قبلی تنها امکان و اعداد مرتبه بعدی را بوجود آورده است ، و امکان عدم . خودش را هم دربردارد ، پس مسئله مسئله امکان و استعداد است ، و به همین لحاظ میشود گفت هر شیئی در عین اینکه خودش است ، خودش نه خودش است ، ولی واضح است که این ، تناقض نیست . چون یکی