نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١١
مقام اثبات و مقام ثبوت معکوس است ، ( وقتی که در مقام اثبات آن شیئی علت است که در مقام ثبوت معلول است ) . پس هگل که میگوید : هر وضعی وضع مقابل خودش را بوجود میآورد ، یعنی استنتاج میشود و از نتیجه شدن وضع دوم از وضع اصلی ، وضع سوم بوجود میآید و ترکیب عقلی میشود ، و تمام این جریان عقلی الگوی خارج است و اولین مقوله را ، مقوله هستی میدانست ، و میگفت " هستی محض " نیست و فورا میگفت که از هستی و نیستی استنتاج میشود ( مثل هر اصالت الماهیتی که وجود را امر اعتباری میداند و هستی نامتعین را مساوی با نیستی میداند ) و نیستی در درون هستی راه مییابد ، پس عقل اول هستی را تصور میکند که وضع اصلی و تز است ، بعد وضع مقابل یعنی نیستی در برابرش پیدا میشود . و در اثر پیدا شدن وضع مقابل ، در برابر نیستی و ترکیب شدن آندو ، " شدن " بوجود میآید که همان حرکت و صیرورت است ، از نظر او در " شدن " هستی و نیستی که نقیض هم هستند در یکدیگر حل شدهاند . به این شکل ، هگل آمد تناقض را در مفهوم دیالکتیک وارد کرد ، و گفت : دیالکتیک عبارت است از جمع شدن نقیضها و حل شدن و ترکیب آنها با یکدیگر ، و گفت دو نقیض تا ترکیب نشدهاند باهم نقیضند ولی در مرحله بالاتر نقیضها باهم آ شتی میکنند که البته از نظر ما روشن است متضادهائی که باهم ترکیب میشوند و باهم آشتی میکنند ، متضادین باب تقابل نیستند [ چه رسد به اینکه نقیضین باشند ] بلکه متضادین باب شرور هستند و هگل اینها را باهم خلط میکند [ و همین خلط منشأ اشتباهات بزرگ میشود ] پس بنابر این ، کاری که هگل کرده است ، این نیست که تضاد را در استدلالها وارد کرده باشد تا سبب پیشرفت استدلال شود . بلکه کار هگل اینستکه : اولا ، دیالکتیک سقراط را قانون طبیعت دانست ، نه فقط قانون استدلال ، که به ذهن و فکر مربوط میشود ثانیا : دیالکتیک را به جنگ نقیضها و جمع آنها در مرکب و آشتی آنها تفسیر کرد ، که احدی قبل از او این حرفرا نزده بود ولی بهر حال آنچه که در میان متأخرین از فلاسفه اروپا مختص به هگل است ، اینستکه : هر سنتزی را واقعا سازش نقیضها میداند .
وجوه اشتباه هگل از نظر ما :
با بیانی که در درسهای پیش گذشت ، روشن میشود که این حرف چه اشتباه