نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٦
مرحوم آخوند در بعضی کلماتش میگوید : من تعجب میکنم از این مردم که همیشه وقتی میخواهند خدا را ثابت کنند ، با انکار سنت خدا میخواهند خدا را ثابت کنند ، گوئی که خدا تنها هنگامی ثابت میشود که خلقت خدا سنتی نداشته باشد ، و حال آنکه سنت خدا سنت لایتغیر است ، حساب خلقت حساب بالاتر است ، یک حکیم الهی که قائل به سنت است میگوید : این شیئی که به وجود آمده است ، بدون شک علتی دارد ، و آن شیئی که قبلا بوده حتما در وجود این دخالت دارد ، و اگر آن شیئی قبلی نبود حتما این شیئی به وجود نمی آمد ، ولی آیا وجود آن شیئی در زمان قبل کافی است برای به وجود آمدن این شیئی ؟ یا آن تنها شرط است و معد است و فقط امکان بوجود میآورد که قبل از آن امکان وجود برای این شیئی نبود ، و وقتی با برهان ثابت میکند که رابطه علت و معلول یک رابطهایست که امکان ندارد علت از معلول خودش منفک بشود ، در صورتی که در این حوادث وجود معلول مقارن با عدم علت است ، پس علت ایجابی و ایجادی باید چیز دیگری غیر از اجزاء طبیعت باشد و اجزاء طبیعت تنها علت اعدادی میتوانند باشند . پس بحث باز میگردد به اول . ولی اینها مطلب را آنچنان با قاطعیت ذکر میکنند که انگار تمام الهیون عالم چنین عقیدهای را داشتند ، و حالا که آنها فهمیدند که رابطهای میان اجزاء طبیعت وجود دارد ، پس معنایش بی نیازی از خالق است . و اکنون این مطلب را در مورد مطالعه قرار دهیم که میگوید : " تمام جذابیت فوئر باخ در همین بود که خدا ناگرائی مبتذل و مادی گرا را که به نوعی براساس حکومت اشیاء بود رد کرد و خداناگرائی بشرگرا را که برعکس مبتنی بر حکومت انسان بود جایگزین آن ساخت " . این از مسائل مهمی است که باید روی آن کار کرد ، چون یکی از حربههائی که در دست الهیون بود ، این بود که تنها مکتب الهی است که میتواند فلسفه اخلاق داشته باشد و مکتب مادی نمی تواند فلسفه اخلاق داشته باشد ، و اینها آمدند و برای خودشان اخلاق ساختند ( و اثر این حربه را خنثی کردند ) بعد از فوئر باخ ، اگر چه نظریات او در آن شکلش رد شده است ولی فلسفه اخلاق اروپا همهاش براساس اصالت انسان است ، یعنی محور اخلاق در اروپا براساس این است که انسان باید هدف باشد ، البته در باب اخلاق چیست خیلی حرفها زده شده است ، یکی از معیارها این است که : هر کار که هدف در آن " خود " نباشد و برای غیر باشد اخلاقی است ، یعنی همین که برای فرد نباشد با ارزش است ، وقتی انسان کاری را انجام میدهد ، اگر سود و منفعت این کار به خودش برگردد ، این یک کار طبیعی و حیوانی است ، اما اگر همین کار با منفعت را برای دیگران و نوع بکند ، این کار اخلاقی است و معیار اخلاق در آن وجود دارد . اشکال مهم این است که الهیون ، اینجا یک پلی داشتند و میتوانستند بگویند ، انسان با آنکه بر حسب طبیعتش برای خودش کار میکند ، چون خدا بر انسان حکومت دارد ، و مسئله " او و رضای او " مطرح است ، براساس اینکه خیر انسان و سعادت انسان و همه چیز انسان به او وابسته است ، و انسان میخواهد رضای او را به دست بیاورد و رضای او در این است که مثلا به مردم خدمت بکند ، از این راه هم به مقتضای طبیعت خودش کار کرده و رضای خدا را که به نفع