نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦١
حادثه را با حادثه توجیه میکند ، یعنی محسوس را با محسوس . بعد در آخر
عمرش رسید به این مرحله که بشر در عین حال بدون دین نمی تواند زندگی
بکند یک دین لازم است ، لذا آمد یک دین اختراع کرد و اسمش را گذاشت
دین انسانیت ، یعنی دینی که معبود در آن انسان است ، اتفاقا آمد همان
تشکیلاتی را که مسیحیان داشتند درست کرد و یک مدت کمی هم اتباعی پیدا
کرد و یک احمقهائی میآمدند و آن عبادات و نسکی که برای عبادت انسان
وضع کرده بود انجام میدادند و خانه او را هم به منزله کعبه قرار دادند [١] .
فوئر باخ هم آمد همان مسئله را بازگشت به انسان و شناختن انسان و
اینکه انسان باید به خودش برگردد را مطرح کرد .
البته به خود بازگشتن را دو سه جور میشود تفسیر کرد ، یکی اینکه انسان
از خدا پرستی به همین مفهوم مبتذل خودپرستی برگردد : که مسلما مقصودش
این نیست ، دیگر اینکه از خداپرستی به انسان پرستی و انسانگرایی که نوع
، هدف باشد برگردد . ممکن است مقصودش این باشد ، ولی او بالاتر از این
را فرض کرده است ، یعنی آن ذاتی که صفات کمال در او جمع شده است خود
انسان است ، به خودش بازگردد و خودش را از نو کشف بکند ، که قهرا
لازمه این امر انسانگرایی به معنای نوع پرستی نیز هست ، این فکری بوده
است که فوئر باخ آورد .
دو استفاده اساسی مارکس از فوئر باخ
مارکس این دو قسمت را از او استفاده کرده است ، یعنی اولا نفی ایدهآلیسم و بازگشت به ماتریالیسم یعنی انکار هر گونه وجود ماوراء الطبیعه را و اینکه وجود منحصر در ماده است . و ثانیا مسئله انسانگرائی را که برای اینها خیلی با ارزش شد ، یعنی تا قبل از فوئر باخ ماده گرائی مساوی بود با یک نوع خودپسندی پست و منحط ، یعنی همین چیزی که ما الان میگوییم ، یا انسان باید انسان باشد و صفات عالی انسانیت را داشته باشد که این ملازم با خداپرستی است ، انسانیت ، شرافت اخلاق و این چیزهائی که ارزشهای انسانی نامیده میشود ، آنوقت در انسان برقرار می شود که انسان خداپرست باشد ، و انکار خدا مساوی است با سقوط در حیوانیت و شهوتپرستی و خودپرستی و انحطاط ، تا قبل از فوئر باخ این مطلب از این نظر یک امر مسلمی انگاشته میشد که لازمه ماده پرستی سقوط در حیوانیت است . اکنون فوئر باخ نظریهای آورده است که هم فال است و هم تماشا ، یعنی از یک طرف خدا را نفی کرده است و از طرف دیگر یک فلسفه برای اخلاق به وجود آورده است ، که هم میشود انسان شریف و با اخلاق بوده و هم منکر خدا ، بلکه اعتقاد به خدا اصول اخلاقی را از انسان سلب میکند و لهذا اینها میگویند اخلاق دینی اخلاق نیست ، چرا اخلاق نیست ؟ چون اخلاق آن چیزی است که اصالت داشته باشد در انسان ، و در صورتیکه انسان راستی و درستی و اینها را انجام بدهد به طمع پاداشی که موجود ماورائی میخواهد به[١] به کتاب سیر حکمت در اروپا و کتاب قصة الفلسفه احمد امین مراجعه شود .