نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٦
قائل است ، مثلا تمدن هندی یک روح حاکم دارد که با روح تمدن یونان مغایر
است ، که معمولا میگویند روح تمدن یونانی ، روح فلسفی بوده ، در صورتی که
در مورد تمدن اسلامی میگویند روح مذهبی بر این حاکم بوده است ، یعنی در
این تمدن ، علم ، فلسفه ، هنر ، صنعت و همه چیز هست ، ولی هر جایش را
که نگاه میکنید میبینید مذهب پیدا میشود در فلسفهاش ، علمش و همه
چیزش مذهب پیدا است ، اینست که میگویید روح حاکم بر این تمدن مذهب
است . خود تمدن اروپا ، یک روح دیگری دارد ، که به اصطلاح اینها روح
علمی است یعنی علم تجربی حسی ، همه چیز از این دیدگاه دیده میشود [١].
بنابراین به فرض اینکه ما [ جامعه و ] تاریخ را یک حیاتی بدانیم نمی
توانیم تاریخ همه ملتها را یک جور تفسیر بکنیم ، ولی اینها چشمشان را
بستند و گفتند اقتصاد زیربنا است ، و تمام جامعهها و تمام تاریخها را با
یک مقیاس واحد می سنجند ، در صورتی که واقعیت امور جز این است [٢].
مارکس که این حرف را زد و گفت اقتصاد زیربنا است تنها روی تاریخ
اروپا مطالعه کرده بود ، و از تاریخ آسیا بکلی بی خبر بود ، با یک سلسله
فرضیات یک فلسفهای برای تاریخ بطور کلی آورد ( به همان شکل دورههای
پنجگانه معروف : دوره اشتراکی اول ، دوره شکار ، دوره کشاورزی ، دوره
فئودالی و سپس دوره سرمایهداری و بورژوازی ، و بعد هم دوره کمونیستی )
بعدها در اواخر عمر خود فهمید که این بافتهها با تاریخ آسیا وفق
[١] اقبال چند سخنرانی کرده تحت عنوان " روح فرهنگ اسلامی " که هر چند خوب مطلب را ادا نکرده ولی موضوع خوبی انتخاب کرده ، و این موضوع شایسته اینست که کسی درباره آن تحقیق کند و کتابی بنویسد ، ثابت شود روحی که بر این تمدن حاکم است با روح همه تمدنهای دیگر فرق دارد ، پس این تمدن نمی تواند التقاط از تمدنهای دیگر مثلا ساسانی یا مصری ، یونانی ، رومی و اینها باشد ، بلکه خودش دارای روح اصیل میباشد . [٢] اشکال ، ممکن است اینها وجود جامعهها و فرهنگهای مختلف را قبول داشته باشند ولی در عین حال زیربنای همه را اقتصاد بدانند ، پس زیربنا بودن اقتصاد ، با مختلف بودن فرهنگها و روحها منافات ندارد . جواب : آنها لابد همین جور حرفها در جواب خواهند گفت ، ولی ما میخواهیم حقیقت مطلب را بدست آوریم از نظر واقع . در صورتی که اقتصاد زیربنای همه جامعه باشد ، چرا روحهای مختلف بر جامعهها حکومت میکند مثلا یک جامعه دارای روح مذهبی میشود ، و حتی به قول خود اینها جلوی پیشرفت اقتصادی را میگیرد ؟ ولی اینها یک متر بدست گرفتهاند و همه چیز را با آن میسنجد و هر جا هم جور در نیامد ، به زور درستش میکنند ، مثلا درباره تاریخ اسلام و پیدایش اسلام باز این حرفها را پیش میکشند که وضع اقتصادی جامعه فلان جور بوده و بردهها نزدیک بود شورش کنند و فلان . . . لذا سرمایهدارها به فکر افتادند جلوی این شورش را بگیرند و لذا دین اسلام در این شرایط بوجود آمد ، یعنی سرمایهدارها و برده دارها آنرا بوجود آوردند اما بعد که با یک واقعیت واضح خیلی عینی مواجه میشوند که اگر چنین بود پس چرا بردهها طرفدار اسلام بودند و سرمایهدارها مخالف ، میگویند سرمایهدارها خودشان نمی فهمیدند که به نفعشان است !