نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٥
باهم اختلاف داشتند کسی که میخواست بر مالک بودن خودش دلیل بیاورد گفت أنا فطرتها یعنی ابتدا من آنرا به آب رساندم و حال آنکه اگر مثلا میگفت أوجدتها این مفهوم در آن نبود . در باب فطرت ، ممکن است ما امر فطری را در مقابل امر اکتسابی بگیریم ، چون فطرت از ماده فطر است و فطر با خلق یکی است " الفطرش ای الخلقه " یعنی یک شیئی که فطری است اکتسابی نیست ، این درست است که هر امر فطری اکتسابی نیست ولی آیا غیر اکتسابی بودن و سرشتی بودن در تعریف امر فطری کافی است ، اگر همین قدر که ما ثابت کردیم یک چیزی جزء سرشت انسان است ، میتوانیم بگوییم آن فطرتی که در قرآن است همین است و فطرت قرآن را ثابت کردهایم ؟ نه ! چرا ؟ برای اینکه اموری هم که در سرشت هست از کجا که اکتسابی نباشد ؟ اکتساب تاریخی ، یعنی آنچه را که امروزه فطریات حیوان و فطریات انسان مینامیم و میگوییم جزء سرشت انسان است اینها معتقدند در طول میلیونها سال تدریجا در اثر مکتسبات نسلهای گذشته پیدا شده ، مکتب مادی اساسا حرفش همین است که همه خصلتها را کار به وجود آورده ، کار خود شخص یا کارهائی که از خارج موجودهای دیگر روی او کردهاند ، منتهی یک امور اکتسابی وجود دارد که اکتسابی بودن آنها بسیار روشن است . و آنها همان چیزهائی است که یک موجود در بدو تولدش فاقد آنها است و بعد از محیط خودش میگیرد ، خوب اینها به سادگی معلوم است که مکتسب هستند ، اما آنهائی هم که میگوییم به حسب سرشت و غریزه دارد ، اینها هم مکتسباتی است که از میلیونها سال جمع شده و متراکم گشته و برای بعدیها موروثی شده و حالا میگوییم جزء سرشت و نهاد آنها است . بنابراین امر سرشتی که ناشی از اکتساب باشد ( سرشتی بودنش ) چندان ارزشی ندارد ، اگر فرض کنیم که دین امر فطری باشد ولی به این معنی فطری باشد ، که در اثر توجه نسلهای گذشته به دین کم کم برای آنها عادت شده باشد و کم کم به نسلهای بعد به ارث رسیده باشد ، این فطری بودن ارزشی ندارد و دلیلی بر حقانیت دین نمی شود ، جواب این اشکال این است که اولا ، این مسئله وراثت به شکلی که ذکر شد ، یک ادعا است و علم چنین چیزی را قبول ندارد که خصلتهای اکتسابی کم کم به صورت خصلتهای فطری در میآید ، نظریه داروین که از نظر تکامل تدریجی باطل شد ، اصل جهش به میان آمد ، اصل جهش به این معنی است که انواع تغییرات تدریجی پیدا میکنند ولی تا مادامی که تغییراتشان تدریجی است ، نوعیتشان تغییر نکرده در یک مرحله خاصی است که یک مرتبه این تغییرات تدریجی پیدا میکنند ولی تا مادامی که تغییراتشان تدریجی است ، نوعیتشان تغییر نکرده در یک مرحله خاصی است که یک مرتبه این تغییرات تدریجی تبدیل به یک جهش میشود ، به طوری که نوع دگرگون میشود ، ( این همان تبدیل کمیت به کیفیت است ) نوع که تغییر میکند اساسا خصلتها عوض میشوند ، منتهی این را چگونه میشود تفسیر کرد ؟ اینها این مسئله را با همان لفظ ساده تبدیل تغییرات کمی به تغییر کیفیت بیان میکنند ، و از نظر آنها مطلب مهمی نیست ، قبلا تغییر در کمیت بود و حالا تغییر کیفیت است ( تغییر در یک عرض بود حالا در عرض دیگری است ) در صورتیکه