نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٤
مربوط به تفسیر تاریخ گذشته است و در پرتو این نظریه ما میتوانیم همه
تاریخ جهان را تفسیر کنیم ، مثلا اگر گفته شود در چند هزار سال پیش در
مصر فلان وضع وجود داشته ما فورا میتوانیم علت آن را مشخص سازیم و نشان
دهیم که وضع اقتصادی و تولیدی چنین وضعی را به طور ضرورت اقتضا داشته
است . و نیز بنابراین نظریه تبدیلاتی که در تاریخ رخ داده است حتما
مستند به تغییر اوضاع اقتصادی بوده است ، و لذا هر پدیده ای را که به
دست اینها بدهید با وضع اقتصادی و اجتماعی توجیه میکنند . مثلا اگر از
اسلام نام برده شود ، فورا روی مناسبات اقتصادی و اجتماعی و وضع عربستان
و روابط خاص که میان تولید کننده و مصرف کننده وجود داشت ، پیدایش
اسلام را توجیه میکنند ، و لذا میگویند که چون مولود شرائط خاص خودش بود
، در آن حد مفید هم بود ، یک آنتی تزی بود در زمان خودش ، ولی مانند هر
آنتی تز رفته رفته تبدیل به سنتز میگردد . این فلسفه تاریخ مربوط به
توجیه جامعه میشود از آن نظر که متحول است . و اما اگر جامعه را به
حالت ایستا در نظر بگیریم مثلا وضع جامعه موجود را توضیح بدهیم ، این
بحث جامعه شناسی است که در آن سخن از زیر بنا و رو بنا به میان میآید .
به هر حال این دو بحث از هم جدا نیستند و در واقع یکی هستند .
نظر مارکس و فوئر باخ نسبت به انسان :
آنچه تاکنون از آندره پی یتر نقل کردیم این بود که حرف مارکس ، تحول و تطور یافته نظریه فوئر باخ است . در تمام این حرفها یک مطلبی مغفول عنه ماند و بیان نشد و آن اینکه اساسا نظر فوئرباخ و مارکس درباره انسان چیست ؟ و این مطلبی است که در اینجا باید بیان شود ، البته از لابلای گفتهها یک چیز فهمیده شد و آن اینکه فوئرباخ انسان را یک موجود دوسرشتی میداند بنابر نظریه فوئرباخ انسان آنچه را در خود سراغ داشت از نیکی و راستیها و امثال آن ، در ماوراء خودش فرض کرد ، لذا بنابر عقیده وی خدا مخلوق انسان است ، ولی مخلوق این احساس انسان است که پنداشت آنچه را از نیکی در خود سراغ دارد از جای دیگر است .اینها میگویند : مارکس از فوئر باخ پیش افتاد ولی اگر خوب دقت بکنیم میبینیم این پیش افتادگی از نظر انسان پس افتادگی است ، زیرا انسان در مکتب مارکس دیگر آن موجودی که نیمی از وجودش متعالی و نیمی منحط است ، نیست ، بلکه یک حیوان اقتصادی است ، در درجه اول منافع اقتصادی برایش مطرح است ، همه چیز انعکاسی از اینست ، و لهذا مارکس دیگر چیزی برای انسان باقی نگذاشت . انسان نوعی از نظر مارکس اصالت ندارد ( برخلاف نظریه فوئرباخ ) . انسان در طبقه اقتصادی تعیین پیدا میکند و انسانیتش شکل میگیرد [١] .
[١] سؤال : فوئر باخ هم که از نیکی ، راستی ، . . . سخن میگفت بالاخره حرفش به چیزی شبیه حرف مارکس بر میگشت . جواب : نه ، این حرفها نزد فوئرباخ مفهوم دیگری داشته است . >