نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٣
توضیح مطلب ذکر میکند و میگوید : برای اینکه به این سؤال پاسخ بدهیم که
مکانیزم اندیشه در این جدل مارکسی که همان دیالکتیک است که از هگل
گرفته شده است ، چیست ، باید دو اندیشه هگل را به عقد یکدیگر در
بیاوریم در واقع میخواهد بگوید : محصول دو فکر اساسی است در هگل ، یکی
اینکه برای حیات به طور کلی سه دوره قائل شده است ، تولد ، رشد ، نزول
. خوب این مطلبی است که تقریبا همه گفتهاند هر موجود زندهای این سه
مرحله را طی میکند ( البته در صورتیکه مرگ را هم ضمن مرحله سوم به حساب
بیاوریم و اگر نه مراحل چهار تا میشود چنانکه بعضیها مرگ را جدا حساب
کردهاند ) . البته این در باب حیات مسئله بغرنجی است و در فلسفه ما هم
مطرح است ، که چرا موجود زنده از ابتدای تکون انحطاط و نزولش شروع نمی
شود ، برخلاف موجود غیر زنده که این سه دوره را به این شکل ندارد بلکه دو
دوره دارد ( و اگر مرگ را جدا به حساب آوریم آنگاه میشود سه دوره ) .
موجود غیر زنده چه در طبیعت و چه در صنعت جوانترین ایامش ، روز اول
تکوین و ساختمانش است ، مثلا یک اتومبیل روز اول ساختمانش جوانترین و
قویترین ایامش است هر یک روزی که از عمرش بگذرد روی به نابودی میرود
، ولی موجود زنده از هنگامی که متولد و متکون میشود تا یک مدتی دوره رشد
خود را طی میکند و بعد که به عالیترین مراحل رشد و قوس صعودی رسید دوره
نزولش شروع میشود ، حالا بعضیها میگویند یک دوره توقف هم دارد و بعضیها
توقف را قبول ندارند .
چه رازی در کار است که ادوار موجود زنده چنین است ؟ اگر در طبیعت
این موجود اقتضای انحطاط و نزول هست ، باید بچه از همان روز اول تولد رو
به پیری برود و اگر این طبیعت اقتضای رشد دارد ، چرا بعد از مدتی نزول و
انحطاط پیدا میشود ، این یک فکر هگل بوده است که حیات سه دوره دارد ،
از سوی دیگر موضوع ارتقاع مقام بشریت یعنی خود مسئله تکامل مطرح است که
میشود گفت تقریبا اینها ضد یکدیگرند ، از یک طرف میگوییم موجود زنده
سه دوره این چنینی را طی میکند : تولد ، رشد ، نزول . از
> منطقی را قدما از قبیل ارسطو و اینها هم میشناختند ، معقولات ثانیه فلسفی است که از مختصات فلسفه اسلامی است ) و آن این است که : اینها یک سلسله از معانی هستند که هم در خارج وجود دارند و هم وجود ندارند هم مطابق آنها در خارج هست و هم نیست ، یعنی مطابقشان در خارج به نحو معقولات اولیه ( که در خارج مصداق بالذات دارند ) نیست ، مطابقشان در خارج هست به اعتبار اینکه اینها موجودند به وجود شیئی دیگر ، به معنای اینکه ذهن آنها را از چیزی انتزاع کرده است از ذات و ماهیت چیزی که منشأ انتزاعش در خارج وجود دارد . حکما همین حرف را با تعیین " ظرف عروض ذهن است و ظرف اتصاف خارج بیان کردهاند " اینکه حالت بین بین به آن دادهاند ( ظرف عروض و ظرف اتصاف ) در حقیقت بین بین نیست بلکه از یک خصلت ذهنی است و از یک خصلت خارجی ، و همین است که هر دو وجه را درست میکند ، دیگر عناصری که در ذهن هست و استدلال را میسازد عناصر صد در صد ذهنی که با خارج بیگانه باشد نیست ( طبق حرف کانت ) و لهذا فکر و معرفت ارزش دارد .