نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٢
آیا یک سلسله بایدهای کلی و مطلق که همه انسانها مانند یکدیگر در آنجا حکم میکنند داریم یا نه ؟ که هر وجدانی درباره آنها حکم یکسان داشته باشد ، و همه ملهم به آن باشند " « فألهمها فجورها و تقواها " " و اوحینا الیهم فعل الخیرات »" که از نظر ایشان ( آقای طباطبائی ) باو اوحینا الیهم فعل الخیرات مفهومش فرق دارد آیا چنین بایدهائی داریم یا نداریم ؟ و اگر داریم ، بنابراین مبنی که هر بایدی برای رسیدن بمقصدی است این بایدهای کلی چگونه توجیه میشوند ؟ اتفاقا از اینجا ما به نتایج عالی میرسیم ، همین قدر کافی نیست که در فرق میان حکمت نظری و حکمت عملی بگوییم : آن ، یک سلسله " استها " است . و این ، یک سلسله " بایدها " . مطلق " باید " ، برای تفسیر حکمت عملی کافی نیست ، حکمت عملی بالاخره حکمت است ، و حکمت مربوط به امور کلی است ، پس حکمت عملی به بایدهای کلی باید تفسیر شود ، والا در هر کاری ، هندسه ، صنعت . و غیره یک سلسله باید ، هست ، اینها که حکمت عملی نمیتوانند باشند . بحث در بایدهای کلی است که همه اذهان آن بایدها را دارند ، پس ناچار آن بایدها ، باید برای مقصدهائی باشد که آن مقصدها فردی و جزئی نباشند . [ بعبارت دیگر ] مسئله مهم در این باب اینستکه : اساسا مسائل اخلاقی را از چه راه میشود ثابت کرد ؟ و از چه راهی میشود برهان اقامه کرد که این اخلاق خوب است ، و آن اخلاق خوب نیست ، آقای طباطبائی که تصریح میکنند که اینها برهان بردار نیست ، برهان در امور اعتباری نمی آید ، فقط از راه لغویت میشود اینها را ثابت کرد ، یعنی چیزی اگر ذهن اعتبار میکند ، برای هدف و مقصدی است ، و اگر به آن هدف خودش نرساند باطل است ، غیر از راه لغویت راه دیگری ندارد یک امر عینی نیست که ما بخواهیم تجربه کنیم ، نه از طریق قیاسی و منطقی و نه از طریق تجربی ، اما از طریق قیاسی به دلیل اینکه مبادی قیاس باید از بدیعیات اولیه یا محسوسات و یا وجدانیات یا مجربات باشد ، در صورتیکه حکمت عملی مربوط است به مفهوم خوب ، و بد و مفهوم خوب و بد از بایدها نبایدها انتزاع میشود و بایدها و نبایدها ، تابع دوست داشتنها و دوست نداشتنها است و دوست داشتن و نداشتن در افراد یکسان نیست ، مردم بحسب وضع شخصی و منافع شخصی هر کدام و هر دسته و یا هر طبقه و یا هر ملت ، و یا پیروان هر عقیده هدفها و خواستههای متفاوت دارند و هر گروهی چیزی را دوست میدارد ، پس بایدها و نبایدها ، و قهرا خوبیها و بدیها کاملا امور نسبی و ذهنی میباشند ، پس معانی اخلاقی یک سلسله امور عینی نیست که قابل تجربه و یا قابل اثبات منطقی باشد ، تجربه یا قیاس صرفا در امور عینی جریان مییابد . اکنون باید مسأله را در دو مرحله بررسی کنیم : یکی اینکه ببینیم آیا عملا یک احکام مشترک و کلی و دائم در وجدان افراد وجود دارد یا ندارد [ که این صغری را از راه تجربه باید بدست بیاوریم ] . یعنی آیا علاوه بر خوبی و بدیهای موقت و جزئی و فردی که