نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٥
ماده بودن و کون ، مفهوم ثبات مندرج نیست و بودن بمعنای یکنواخت بودن نیست بلکه بودن صرفا در برابر نبودن است . حتی در ماده شدن و صیرورت هم مفهوم زمان و تدریج نخوابیده است و لذا ما در مورد امور دفعی هم کلمه شدن و صیرورت را بکار میبریم بلی ، در اصطلاح فلسفی کلمه صیرورت در مورد معنای خاصی از تغییر که همان تغییر تدریجی است بکار میرود و الا از نظر لغوی مفهوم زمان و تدریج در کلمه صیرورت اخذ نشده و اما ریشه فلسفی این مطلب چیست ؟ چرا برخی از فلسفهها را فلسفه " بودن " و برخی از آنها را فلسفه " شدن " میدانند ؟ اصل مطلب این است که میخواهند بگویند بعضی از فلسفهها هستی را تفسیر میکنند نه برمبنای حرکت و بعضی هستی را تفسیر میکنند بر مبنای حرکت . حال باید دید که چرا این مطلب را با مقابل قرار دادن دو کلمه بودن و شدن بیان میکنند . اساس این تعبیر از هگل است . کلمات پراکندهای از هراکلیت هم در این زمینه هست که او هم چنین سخنی گفته است ولی سخن او به شکل فرضیهای بوده است بدون اینکه مطلب را تجزیه و تحلیل کرده و یا برای آن برهانی آورده باشد . همین قدر گفته است که هیچ چیزی در جهان ثابت نیست و هیچ کس در یک رودخانه دوبار آب تنی نمی کند و جهان یک جریان است و امثال این تعبیرات شاعرانه و ادیبانه در دوره جدید ، هگل بود که آمد و فلسفههائی را که جهان را براساس تغییر و حرکت تفسیر میکند فلسفه " شدن " نامید و فلسفههائی را که جهان را بر غیر مبنای تغییر و حرکت توجیه میکنند فلسفه " بودن " نامید . ریشه این فکر و این تقسیم بندی ، یک طرز تفکر اصالت ماهیتی است بدون اینکه مسأله اصالت ماهیت و اصالت وجود برایشان مطرح باشد . ولی از آنجا که فکر ابتدائی هر کسی همان طرز تفکر اصالت ماهیتی است لذا این سخن را هم بر آن مبنا گفتهاند . اینها که میگویند فلسفه حرکت ، فلسفه " بودن " نیست از این جهت است که تصور میکنند که در حرکت نیستی دخالت دارد ، یعنی یک شیئی در حالیکه حرکت میکند نیست میشود ، یعنی " هستی " است که " نیستی " در متن هویتش ظاهر میشود ، پس " بود " ی است که " نبود " میشود ، ولی بودی نیست که نبود مطلق بشود بلکه بودی است که با نبود ترکیب شده است . هگل هم میگفت " هستی " اولین مقوله است ولی هستی را اگر بدون تعین در نظر بگیریم پوچ است ، نیست و از اینها است که نیستی در او راه پیدا میکند . یعنی اگر هستی را بطور مطلق در نظر بگیریم بدون اینکه چیزی را منضم کنیم یک مفهوم انتزاعی محض است و مساوی با نیستی است ، پس هستی نیست و هستی نیستی است . در اینجا نیستی مانند یک امر واقعی عارض بر هستی میشود و بتعبیر هگل هستی خودش را انکار میکند ، نفی میکند . و هستیای که نیستی در او راه پیدا کند و بودنی که نبودن در او راه پیدا کند مساوی است با " شدن " . از اینجا است که گفته میشود ما دو سیستم فلسفی داریم : ١ - سیستم فلسفی " بودن " " ٢ - سیستم فلسفی " شدن " . و اینکه " شدن " در برابر " بودن " قرار گرفته است برای این است که از نظر او " شدن " ، بودن محض نیست ، بلکه بودن و نبودن است و چون " شدن " بودن محض نیست و نبودن در آن راه یافته است لذا فلسفههای مبتنی بر حرکت را فلسفه " شدن " نامیدهاند .