نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٢
خاصی و شرائط خاصی با یکدیگر در یکجا قرار بگیرند ، روی یکدیگر اثر میگذارند ، و هر کدام از خاصیت خود به دیگری میدهند و کسرو انکسار میکنند و در نهایت امر یک حالت تعادل و به تعبیر قدمای ما ، مزاج بوجود میآید ، که هیچکدام از این عناصر نیست و در عین حال همه آنها هم هست و وقتی مزاج جدید بوجود آمد ، طبیعت آماده میشود که صورت بپذیرد و در نتیجه یک مرکب بوجود میآید . پس پیدایش مرکبها نتیجه تضاد عناصر و جنگ آنها و آشتی نهائی آنهاست ، ولی این کجا و تضاد و تناقضدر باب منطق کجا . این حرفی بود که هگل آورد بعد ، مارکسیستها این حرف را گرفتند و بقول خودشان پوستههای ایدهآلیستی را دور ریختند و هستههای ماتریالیستیش را گرفتند . دیالکتیک را گرفتند و مسئله وحدت ذهن و عین را هر چند صریحا نفی نکردند ولی اساس فلسفهشان بر انکار آنست . اختلاف دیگر اینها با هگل اینستکه او محرک تاریخ را به تعبیر خودش ایده مطلق میدانست و قائل بود که جریان دیالکتیک در نهایت امر منتهی میشود به یک سنتزی و مرکبی که مطلق است که از نظر او همان خداست ، ولی در ضمن حرفهایش به چیزی قائل بود . که بزرگترین مستمسک برای مادیین بعد از او ، مخصوصا مارکسیستها شد ، او معتقد بود که دستگاه دیالکتیک خودسان و مستغنی از بیرون خودش است ، و این جریان در داخل دستگاه دیالکتیک رخ میدهد . " هستی " ، از درون خودش ( ذاتا ) " نیستی " میشود بعد ، " شدن " میشود ، و تمام این دستگاه دیالکتیک با یک ضرورت ذاتی [ استغناء دوم جعل ] پیش میرود . مادیین آمدند گفتند جریان طبیعت یک جریان دیالکتیکی است و از ترکیب هستی و نیستی حرکت بوجود میآید . پس حرکت ناشی از تضاد درونی است ، و حرکت عالم از درون خود عالم توجیه میشود نه از بیرون . پس اینکه متافیزیک میخواهد حرکت را از بیرون و با محرکی بیرونی توجه بکند و سراغ محرک اولی میرود براساس اینستکه حرکت را نیازمند به عاملی بیرون از خودش میداند ، در صورتیکه دیالکتیک ثابت کرده است که حرکت مولود و معلول تضاد درونی خود اشیاء است . این همان حرفی است که قبلا دربارهاش زیاد بحث کردیم و گفتیم این از مواردی است که اینها نه تنها پوستههای ایدهآلیستی فلسفه هگل را دور نریختهاند بلکه خیلی محکم به آن چسبیدهاند ، زیرا بی نیاز بودن حرکت از محرک بیرونی تنها با ایدهآلیستی هگل و تطابق جریان واقع با استنتاجهای عقلی جور در میآید ، چون در این صورت است که جریان خارج مانند ذهن ضروری و بی نیاز از علت است . ولی اینها در عین اینکه مدعی هستند پوستههای ایدهآلیستی هگل را دور ریختهاند ، میخواهند بگیرند . اینها اگر پوستههای ایدهآلیستی فلسفه هگل را دور بریزند ، ناچارند حرکت را بنحوی توجیه بکنند که فلاسفه قبل از هگل توجیه میکردند . اینها میگویند : هر چیزی نقیض خودش را دارد . اگر مطلب مربوط به عالم عین شد ، باید پرسید بالفعل دارد یا بالقوه ؟ اگر بالقوه دارد ، آیا بالفعل شدنش عاملی دارد یا ندارد ؟ وانگهی ، خود تبدیل شدن قوه به فعل نوعی حرکت است پس تضاد از حرکت بوجود میآید نه حرکت از تضاد . وقتی یک شیئی ضد خودش