نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢١
آنچه را در انسانها اصالت دارد تنازع و کشمکش است ، و طبعا این اشکال
پیش میآید که در نهایت امر که بقول اینها جامعه اشتراکی واحد تشکیل
میشود و اختلافات طبقاتی از بین میرود ، این تنازع به چه صورتی در خواهد
آمد ؟ و ظاهرا هیچ جوابی هم در برابر این اشکال ندارند ، به حکم فلسفهشان
که آرامش و سکون را مساوی با مرگ میدانند ، باید جامعه بشری را در
نهایت امر که نبرد طبقاتی منجر به از بین رفتن طبقات و تشکیل جامعه بی
طبقه میشود محکوم به مرگ بدانند و اگر میگویند : حرکت و کشمکش باقی
است ، باید تضاد هم وجود داشته باشد ، آن تضاد چیست ؟ [١]
خلاصه اینکه ، این جمله " تاریخ سراسر مبارزه است " یکی از دو
مفهومش این است که سراسر تاریخ مبارزه بوده و هست .
هر گونه حرکت اصیل دیگری را مخصوصا حرکت پیش برنده را که ماهیت
مبارزه نداشته باشد نفی میکنند . بعد باید تاریخ دنیا را مطالعه کرد که
آیا در تاریخ دنیا چنین است ، و هر حرکت پیش برنده ماهیت مبارزهای
داشته است ؟ شک ندارد که مبارزات نقش اصیلی داشته و دارند ، و این که
اضداد وقتی در دو قطب مخالف قرار میگیرند حرکت میآفرینند ، حقیقت
مسلمی است ولی این را با حرفهای اینها نباید اشتباه کرد . مسلما ، جنگها
در پیشرفت
[١] سؤال : ممکن است بگویند این تضاد ، تضاد فرهنگی است ؟ جواب : اگر بگویند تضاد طبقاتی نیست ، فلسفه ماتریالیسم تاریخی باطل میشود و اگر بگویند تضاد نیست ، اصل فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک باطل میشود ، چون از نظر این فلسفه تضاد لازمه ذات همه چیز است . سؤال کننده : اینها میگویند : طبقات که از بین رفت تاریخ از بین میرود . جواب : تاریخ که از بین برود یعنی رکود و سکون . سؤال کننده : حرکت تاریخی از بین میرود ، و تضاد انسان با طبیعت برقرار میشود ، تاریخ نقطه پایانش از بین رفتن طبقات است . جواب : حرکاتی که جامعه در مسیر خودش داشته غیر از جنگی است که انسان با طبیعت داشته و الان هم دارد یعنی مسیر تسلط انسان با طبیعت و این جنگ با طبیعت نمی تواند جایگزین حرکات تاریخی باشد ، والا معنای این امر توقف تاریخ است ، یعنی انسان درمسیر انسانی و مسیر تکاملی اش متوقف میشود ، مبارزه انسان با طبیعت همیشه بوده و خواهد بود و چه بسا با پیشرفت علم این مبارزه کاهش یابد نه اینکه تضادی در سطح بالاتر برقرار شود و این مبارزه با طبیعت غیر از این است که جامعه در دوران خودش تکامل پیدا میکند . بعلاوه تضاد انسان با طبیعت اولا تضاد نیست ، انسان ، فرزند طبیعت است نه ضد او ، عملیات تولیدی او چیزی شبیه ناخن زدن طفل به پستان مادر است و به هر حال سازگاری آن دو بیشتر است و ثانیا فرضا تضاد باشد این تضاد ، تضاد دیالکتیکی نیست ، از قبیل تز و آنتی تز و سنتز نیست . آیا از ترکیب انسان و طبیعت شیئی سوم پیدا میشود ؟ ! ممکن است بگویند سراسر تاریخ مرکب است از جنگ و صلح ، و جنگ مقدمه صلح است از آن نظر که جنگ همان کشمکش میان تز و آنتی تز است و صلح مرحله سنتز است که در مرحله عالیتر است جواب این است که هر سنتز به نوبه خود تز برای یک مرحله دیگر و آنتی تز برای مرحلهای دیگر است ، به عبارت دیگر هر سنتز در درون خود ضد خود و نفی خود را دارد و حالت جنگ یک لحظه توقف ندارد .