نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٤
عمل و مبارزه است که انسان خودش را کشف میکند و طبیعت و هر چیز دیگر
را کشف میکند و حقیقت را کشف میکند . این فلاسفه و متفکرین در برج
عاجشان نشستهاند و درباره جهان فکر میکنند ، فکر اینها ارزشی ندارد ،
باید در قلب جامعه آمد تا بتوان درباره جامعه مطالعه کرد " از این جور
حرفها . بعد میبینید یک بچه بی سواد ( که اینها تربیت کردهاند ) حتی به
بزرگترین فیلسوفان بی اعتنائی میکند در صورتی که فیلسوف ، در عین کنار
بودن ، به تمام آنچه او میداند آگاهی دارد ، و بیشتر از او هم میداند و
بدون این که وارد قضیه شده باشد از مطلب اطلاع دارد . به همین جهت است
که مارکسیستها برای کار دو خصلت فوق العاده قائل هستند ( که به موجب
همین دو خصلت برای کار نوعی شرافت قائل هستند ) : یکی اینکه کار خلاق و
آفریننده انسان است و دیگر اینکه کار الهام بخش و معلم انسان است -
اگر عارف میگوید :
بلبل از فیض گل آموخت سخن و رنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در
منقارش
اینها میگویند :
انسان از فیض کار آموخت سخن . . .
بعد میگویند : انسان را نه خدا آفریده است و نه طبیعت ، انسان آفریده
خودش است . همین جا نیاز به بحث دارد : آن انسانی که میگویند خود ،
خود را آفریده است ، مقصود انسانیت انسان است ، نه جنبههای طبیعی ، و
این مسلم است که حتی از نظر اینها هم از یک میلیون سال قبل یا بیشتر که
انسان به مرحله فعلی رسیده است از نظر تجهیزات جسمانی هیچ گونه
تغییرات زیستی در او پیدا نشده است . و حتی خود داروین تصریح کرده است
که وقتی طبیعت به مرحله انسان رسیده سیر تکاملی بدنی و اندامی و زیستیش
متوقف شده و مسیرهای تکاملی در جنبهها ی روحی و معنوی پیش آمده است
یعنی امروز با انسان یک میلیون سال قبل از نظر اندام تفاوتی ندارد ، به
نحوی که این انسان در شکل کاملتر از آن باشد و انسان قبلی ناقصتر از
انسان فعلی باشد . بنابراین ، این تکاملهای انسان به جنبههای فکری و روحی
و تمدنی او مربوط میشود [١] .
[١] سؤال : آیا نمی توان گفت که جنبه طبیعی و زیستی انسان هم در اثر کار تکامل پیدا کرده است ، مثلا میمون در اثر کار و عمل به مرحله انسان رسیده است ؟ جواب : نه . سؤال کننده : پس میمون چگونه و به چه علت انسان شد ؟ جواب : این مربوط به طبیعت انسان است ، مسئله نقش کار در ساختن انسان ، حتی در آن جنبه طبیعی و تکامل زیستی ، یک فرضیه قدیمی بود در تکامل که از نظر اینها فرضیه منسوخ است ، این نظریه معروف لا مارک است که پیش از " داروین " بود . او هم قائل به تبدیل انواع بود ، و او نقش اساسی را برای کار قائل بود ، و لهذا از اصولی که او برای تکامل آورد " اصل استعمال " است . او معتقد شد که همه این تغییرات ناشی از کار است ، به این معنی که یک عضو را وقتی مورد احتیاج و نیاز بود و زیاد به کار بردیم در اثر کار کامل میشود ، و یک عضو دیگر که در ابتدا مورد نیاز بوده >