نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٠
است . ما هم میگوییم به یک کمبود مربوط است ، منتهی ما این کمبود را
یک امر درونی انسان میدانیم که ایمان باشد و میگوییم علم به تنهائی کافی
نیست کما اینکه این نظام بی طبقه هم که اینها میگویند هیچ کاری از او
ساخته نیست . در نهایت امر آن چیزی که انسان را به انسانیتش میرساند
ایمان است و بس و هیچ چیز دیگری نیست ، ولی اینها اساسا مسئله ایمان
را طرح نکرده و نمی کنند . چون یکی از اینها طرفدار خودکشی است و دیگری
طرفدار جامعه بی طبقه !
سپس مجادل ادامه میدهد و میگوید : این به علم و صنعت مربوط نیست به
ایدهئولو ژیهای فرمانروا بر انسان در جهان گذشته و کنون مربوط میشود : از
آنجا که در این جامعهها تضاد در کار بوده و همیشه یک طبقه کوشش کرده تا
طبقه دیگر را زیر سلطه ظالمانه خودش داشته باشد ، کشت و کشتار و دیگر
بدبختیهای اجتماعی در کار بوده و هست [١] .
در اینجا باز مطلب رنگ مارکسیستی به خودش میگیرد ، در مارکسیسم ،
اساس اینستکه از روزی که مالکیت پیدا شد ، بدبختی پیدا شد ، و تا
مالکیت هست بدبختی هم ادامه خواهد داشت ، و آن روزی بدبختی از جامعه
انسانی رخت بر میبندد که مالکیت اشتراکی جایگزین مالکیت فردی شود و
لهذا با اینکه اینها دورهها را به چند قسم تقسیم میکنند : فئودالی ،
بورژوازی ، سرمایهداری ، از نظر دیگر همه اینها را یک دوره حساب میکنند
، میگویند : مالکیت اشتراکی بدوی ، بعد دوره مالکیت فردی که همه دورهها
باشد ، بعد ، باز مالکیت اشتراکی . مالکیت اشتراکی اول دوره آسایش
بوده ، دوره مالکیت فردی دوره بدبختی بوده باز دو مرتبه که برگردد به
اشتراکیت دوره آسایش در سطح بالاتر فرا میرسد . البته این وسط هم بحکم
اینکه مقدمهای بوده برای مرحله عالیتر از مرحله قبل خودش به یک معنی
کاملتر است . به همین دلیل اینها هر نهضتی را در این دورههای مالکیت
فردی حتی نهضتهای انبیا را بی اثر و بی فایده میدانند ، ولو با حسن نیت
هم انجام گرفته باشد ، برای اینکه نهضتهائی بودند نه بر پایه علمی ( بقول
آنها ) . پایه علمی قضیه بنیاد اقتصادی جامعه است ، تمام نهضتهای غیر
علمی هر چند با حسن نیت بود و نهضت کنندگان میخواستند به جامعه خدمت
کنند در واقع به ضرر جامعه بود و همان نانی که آنها میخواستند بیاورند
تبدیل شد به بلای جان ، مثلا اسلام ، حتی آنهائی هم که با خوشبینی به آن
نگاه میکنند میگویند : اولی که نهضت کرد ، واقعا یک نهضت خیر خواهانه
بود ولی چون زیربنا غلط بود ، همین اسلام یک ابزار شد در دست طبقه
استثمارگر و به بدترین وجهی بدبختی ، برای جامعه بوجود آورد ، و حتی محال
میدانند که بدون تغییر زیربنا یک نتیجه اصلاحی گرفته شود ، و در آن زمان
هم تغییر زیربنا ممکن نبود چون شرائط زمان اقتضا نمیکرد و مثلا الغای
مالکیت فردی ممکن نبود ، جبر تاریخ تا مراحلش را طی نکند به کمال
نمیرسد و تا مالکیت ، دورههایش را طی نکند به مالکیت جمعی نمیرسد .
بعد میگوید :
از آنجا که در این جامعهها تضاد در کار بوده ، همیشه یک طبقه کوشش
کرده تا
[١] جدال با مدعی - چاپ اول - ص . ٤٩