نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٨
خود میدانند ، پس آزادی واقعی به این حرفها نیست ، که انسان هرچه از
ناحیه بیرون وجودش کمتر مقید باشد شخصیت و آزادیش بیشتر است . آزادی
مطلق مساوی است با اسارت از درون ما باید اول انسان را بشناسیم و راه
تکامل انسان را تشخیص دهیم ، انسان اگر به چیزی که واقعا تکامل او در
آنست ، بیشتر مقید و پابند باشد برای او کمال است ، و هرچه که در مسیر
تکامل انسان نباشد ، پابند بودن به آن برای انسان نقص است . پس یک
گیاه از آن مرحله اول که به زمین میرود و شروع به رشد میکند ، آیا این
گیاه در این مسیر از خودش بیگانه میشود ؟ به یک معنی بله ، و به یک
معنی نه ، بیشتر به خود میرسد از خود دانیاش ، به خود عالیاش میرود .
اگر همین گیاه شعور یک انسان را داشته باشد ، ما نمی توانیم بگوییم به
دلیل اینکه خودش را رها کرده و از دانه بودن به این صورت در آمده پس
از خود بیگانه شده است ، بلکه این از خود به سوی خود میرود ، و اگر این
گیاه در بند این باشد که خودش را به عالیترین مراتب برساند ، از خود
بیگانه نشده بلکه بیشتر خود را باز یافته است . انسان هم همین طور است
، انسان هرچه بیشتر به آن چیزی که صراط مستقیم اوست و کمال او است
وابسته باشد و او را پرستش بکند ، بیشتر خودش را بازیافته است ، و
همین حرف است که عرفا از قدیم روی آن تکیه دارند و میگویند خدا یک
موجود بیگانه از انسان نیست ، انسان هرچه به سوی خدا میرود از خود دانی
و پست خودش جدا میشود نه اینکه واقعا از خود جدا میشود ، فناء از
یکخود است و بقاء به خود دیگری ، شیخ اشراق میگوید :
| هان تا سر رشته خرد گم نکنی |
| خود را ز برای نیک و بد گم نکنی |
| رهرو توئی و راه توئی ، منزل تو |
| هشدار که راه خود به خود گم نکنی |
| خلاص حافظ از آن زلف پایدار مباد |
| که بستگان کمند تو پایدارانند |
[١] سؤال اول : ممکن است نظر مارکس به " قدرت " باشد یعنی انسان در ذات خودش یک موجود مستقل است بعد در اثر دین و سرمایه و حکومت ، استقلال و قیام به ذاتش از او گرفته میشود و بنابراین آنچه را که مال خود اوست نمی داند که مال خود او است و خیال میکند مال دیگری است . مثلا مردمی که در برابر دولت حالت از خود بیگانگی پیدا میکنند ، خیال میکنند که خودشان چیزی ندارند و هرچه هست مال دولت است ، و نمی دانند که دولت قدرت را از آنها گرفته و به خود اختصاص داده و به صورت یک قدرت جدا و بیگانه و آنتی تز در مقابل آنها عرض وجود میکند . جواب : خیال نمی کنم که قدرت برگردد به شخصیتی - به معنای انسانی کلمه - برای انسان . فرض کنیم که چنین چیزی میباشد . و انسان یک مقدار قدرتی داشته باشد و خودش نداند که دارای این قدرت است ، آیا قدرت از آن جهت که قدرت است برای انسان شخصیت میشود ، یا شخصیت بستگی دارد به مسائل روحی و معنوی و به قول اینها مسائل روبنائی ؟ اینستکه به نظر میرسد اینها در فلسفهشان >