نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٥
مارکس که آمد نظریه فوئر باخ را دگرگون کرد ، اما هیچ نمی گویند که
نظریهاش ر اجع به انسان هم دگرگون شد و حال آنکه دید مارکس راجع به
انسان ، غیر از دید فوئر باخ نسبت به انسان است ، یعنی از نظر مارکس
انسان آن موجودی که نیمی از وجودش با شرافت است نیست . و بدین ترتیب
اخلاق هم از اصالت خودش میافتد ( که بحث اخلاق را جداگانه باید مطرح
کنیم ) . از نظر مارکس هر اخلاقی که آنتی تزی باشد اخلاق است ، و هرچه که
تزی باشد اخلاق نیست ، انسان در خودش چیزی ندارد .
فوئر باخ میتواند تعبیر " از خود بیگانگی " بکار برد ، اما مارکس
برای انسان چه " خود " قائل است تا " از خود بیگانگی " برای او
مفهوم داشته باشد . براساس حرف خود فوئرباخ این ایراد به او وارد نیست
[ که چرا به " از خود بیگانگی " قائل هستی ] این نظیر تعبیری است که
ما بکار میبریم و میگوییم یک انسان سقوط کرده است . " انسان سقوط کرده
" یعنی خداوند انسان را با یک کرامت ذاتی و شرافت ذاتی آفریده است [١] . و همان کرامت
> سؤال کننده : برای شخص مادی این کلمات چه مفهومی غیر از منافع شخص و مادی میتواند داشته باشد ؟ جواب : یک وقت میخواهید بگویید فوئرباخ چنین تزی نداشته ، که حرف نادرستی است چون قطعا چنین تزی داشته است ، و یک وقت میخواهید بگویید فوئرباخ مادی چگونه میتواند از چنین تزی دفاع کند . ما که نمی گوییم او میتواند از تزش دفاع کند ، ما همین قدر میگوییم که او برای انسان یک جنبه با شرافت و متعالی قائل بوده است ، سؤال کننده : بالاخره مارکس هم به مفاهیم اخلاقی معتقد است و اینطور نیست که او به راستی و درستی عقیده نداشته باشد . جواب : بله او هم معتقد است ولی نظر این دو خیلی باهم فرق دارد ، فوئرباخ میگوید این مفاهیم از درون انسان سرچشمه میگیرد ، و منبع و ریشه آن درون انسان است ، انسان در نیمی از وجود خودش نیک است . سؤال کننده : اگر [ او معتقد است که مفاهیمی از قبیل ] راستی و درستی [ از درون انسان سرچشمه گرفته است پس مادی گرائی او ] یعنی چه ؟ جواب : من نمیدانم یعنی چه ، من میدانم او چنین حرفی زده ، حالا این حرف با مادی بودن او قابل توجیه نیست ، بما مربوط نیست . سؤال کننده : ما نمی گوییم که چنین حرفی را نگفته است ، میخواهیم بگوییم حرف او را با حرف مارکس فرق ندارد . جواب : چرا خیلی فرق دارد ، فوئر باخ اوما نیست است و حق دارد بگوید من او ما نیست و پیرو مکتب اصالت انسان هستم برای انسان اصالتهائی قائل هستم که در حیوان وجود ندارد . پس او به انسانیت معتقد است ولو اینکه خدائی در کار نباشد و انسانیت از روی تصادف به وجود آمده باشد ، بالاخره یک موجودی هست که در سرشتش یک اصالتهائی هست و یک شرافت ذاتی دارد و این موجود که خدا را خلق کرده است به دلیل همان شرافت ذاتیاش خلق کرده است . [١] در روایات نیز روی این مطلب بسیار تکیه شده است و ما هم روی آن بحث خواهیم کرد .