نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٣
مصلحی بودند ، و بهترین راهی که به نظرشان آمد اختراع بکنند این بود که مردم را بر یک سلسله امور غیبی سوق دهند ، یک عده دیگر که چنین خوش بینی هم به پیغمبران نداشتند ، میگفتند ( العیاذبالله ) آنها برای منافع خودشان این کار را میکردند ، یعنی به هر حال ریشه دین را پیغمبران میدانستند و میگفتند ابتکاری است که از ناحیه یک گروه بنام پیغمبر صورت گرفته است . در اروپا ، به قول خودشان مطلب را به صورت علمیتر مطالعه کردند ، یعنی این را کافی ندانستند که دین را اختراع پیغمبران بدانند ، بلکه معتقد شدند که یک زمینه اجتماعی وجود داشته که پیغمبران مظهر آن زمینه هستند ، و یا اینکه از آن زمینه موجود استفاده کردند . نه اینکه دین اختراع پیغمبران بود . همانهائی که گفتند دین مولود جهل بشر است زمینه را در مردم خواستند جستجو کنند . فوئرباخ آمد زمینه پیدایش دین را در یک امر روانی که اسمش را از خود بیگانگی گذاشت تشخیص داد . مارکس آمد و یک درجه آنطرفتر رفت و گفت نه : مسئله را تنها در یک امر روانی و به صورت امر روانی نمی شود توجیه کرد ، بلکه به صورت یک امر اجتماعی و اقتصادی باید توجیه کرد . پس بنابراین لازمه ماتریالیسم هر ماتریالیستی که باشد نفی دین است و در این بحثی نیست ، بحث و اختلاف در توجیه پیدایش دین است ، عدهای آن را مستند به پیغمبران میدانستند ، فوئرباخ یک علت روانی برای آن درست کرد و مارکس آن را تعلیل اجتماعی اقتصادی کرد . آندره پی یتر سپس در ادامه مطلب میگوید : " پس کافی است وضع مناسبات مادی را تغییر داد ، آنگاه دین به خودی خود از میان خواهد رفت . مبارزه ضد دینی با پستی ابتدا مبارزهای اجتماعی باشد " . این ، مانند سخنی است که ما در مورد تهذیب اخلاق میگوییم که بعضی مردم در مسائل اخلاقی همیشه به معلول توجه دارند در صورتی که باید با علت رذائل اخلاقی مبارزه کرد تا معلولها خود به خود از بین برود و در پایان چنین میگوید : " پس در مجموع به نظر میرسد - این نتیجه گیری اساسی است - که این " از خود - بیگانگیهای گوناگون هرگز چیزی جز انعکاس مستقیم وضع اجتماعی در زمانی معین نیست . اینها فرافکنی مناسبات مادی میان حکم فرمایان و فرمانبرداران در اندیشه است پس نیروهای مادی است ( و تحول آنها ) که طرز تفکر افراد را توضیح میدهد . بدین ترتیب نظریه وسعت یافته و تفسیر شده از خود بیگانگی ، دروازه مادی گرائی تاریخی را به روی ما میگشاید " . پس بدین ترتیب " از خود بیگانگی " فوئر باخ به وسیله مارکس کم کم به مسئله ماتریالیسم تاریخی منجر شد که در آن بحث میشود از اینکه اساسا تاریخ را چه چیزی به گردش در میآورد ؟ محرک اصلی تاریخ چیست ؟ زیر بنا چیست ؟ که این را هم میتوان به صورت دو مسئله برگرداند . یکی فلسفه تاریخ و دیگری جامعه شناسی . البته این دوتا دست در گردن یکدیگر دارند ، تا آنجا که به فلسفه تاریخ بر می گردد ،