نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٨
یک امر مجسم یعنی به صورت یک امر خارجی و عینی درآورد . مارکس به
اینجا رسید که انسان گرائی بمعنای کلی معنی ندارد . زیرا از نظر مارکس
انسان نوعی امری انتزاعی است ، انسان در طبقه هویت پیدا میکند ، لهذا
از نظر مارکس همه چیز ماهیت طبقاتی دارد ، زیرا خود انسان در هویت خود
ماهیت طبقاتی دارد ، پس انسان دوستی عام هم بی معنی است ، برخلاف اسلام
که به فطرت قائل است و انسانیت را در نوعیت خود جستجو میکند ، ماهیت
فوق طبقاتی دارد و مقولههای فرهنگی و انسانی از علم و اخلاق و هنر و فلسفه
و دین میتواند ماهیت فوق طبقاتی داشته باشد .
بدین ترتیب مارکس از انسان گرائی که یک امر کلی بود به طبقه گرائی
عبور کرد و اما در مورد اینکه ریشه این امر چیست و چطور میشود که از خود
بیگانگی پدید میآید گفت این " از خود بیگانگی " معلول وضع اقتصادی
است ، وضع خاص اقتصادی که براساس استعمار و استثمار است . این بت را
[ که باعث از خود بیگانگی انسان میشود ] گروهی به
> آنها ایجاد اشکال کرده ، لذا آمدند بحث حقیقت متحول و متکامل را طرح کردند که حقیقت پیدا میکند ، که ما این بحث را در اصول فلسفه درست شکافتیم ، و چهار معنی برای تحول حقیقت ذکر کردیم و ثابت کردیم که به هیچ معنی از معانی ، تحولی حقیقت معنی ندارد . سؤال کننده : آیا میتوانیم اشکال را به سبک دیگر طرح کنیم و به جنبه علم کار نداشته باشیم ، و بگوییم اینکه حکم میکنیم همه اشیاء در حال تغییر است ، یعنی اشیاء در خارج در حال تغییرند ، اما " کونه فی حال التغییر دائما " با صرف نظر از علم ما یک حقیقت ثابتی است ، پس همه چیز در حال تغییر نیست و شیئی ثابت هم داریم ؟ جواب : نه : این اشکال درست نیست ، چون میتوانند روی حرفهای خودمان جواب بدهند که این یک امر انتزاعی است ، و یک چیز دیگری غیر از تغییر نیست ، مثل اینستکه بگوییم انسانی داریم ، و " کون هذا انسانا " داریم " کون هذا انسانا " یک امر دیگری نیست ، حداکثرش این است که همان بحث حرکت توسطی و حرکت قطعی به میان میآید ، که برای هر تغییری دو جنبه میشود در نظر گرفت ، یک جنبه سیلان و یک جنبه ثبات . یعنی در هر تغییری خود تغییر ، در تغییر بودن خودش ثابت است . معنائی که آقای طباطبائی از حرکت توسطیه میکنند اینستکه : شیئی در تغییر است ، ولی خود تغییر در تغییر بودن خودش ثابت است . این مطلب را مرحوم آخوند هم در یک جا به تعبیر دیگر بیان میکند و میگوید تقسیماتی که در باب وجود میشود ، همیشه احد القسمین به اعتباری شامل قسیم خودش میشود . مثلا اگر میگوییم موجود یا ذهنی است یا خارجی ، خارجی به اعتباری شامل ذهنی هم هست ، یعنی در عین اینکه دو قسیم هم هستند ، باز وجود ذهنی خودش نوعی از وجود خارجی است ، و همچنین قوه و فعل که قوه باز نوعی فعلیت است ، همچنین موجود تقسیم میشود به ثابت و متغیر ، و هر تغیری به نوعی است ، یعنی متغیر در تغییر بودنش خودش ثابت است نه متغیر چون ثبات هر چیزی بحسب خودش است ، لهذا این اشکال به آنها وارد نیست چون اینگونه ثبات عین تغییر است و چیز تازهای نیست ، " ثبات تغییر " معنایش اینستکه تغییر تبدیل به لا تغییر نمیشود ، نه اینکه واقعا دو چیز داریم که یکی متغیر است و دیگری ثابت .