نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٣
اینکه یک مسئله اساسی است طرح نکردهاند . ممکن است بگویند همه کاره
خود ماده است و ماده واجب الوجود است . سپس میگوید :
" چنین استدلالی دیگر به طور قاطع فراتر از نظریات فوئر باخ بود .
همانطور که فوئر باخ پندارگرائی هگل را به سطح طبیعت گرائی تنزل داده
بود ، به همان گونه نیز مریدانش طبیعت گرائی وی را به مادی گرائی تغییر
دادند اما به یک مادی گرائی تحول گرائی با بیانی نوین " [١] .
در اینجا اشاره شده است به اینکه فوئر باخ یک شخص بود بدون اینکه
مادی گرائی او از اصول تحول برخوردار باشد و به قول اینها یک مادی گرای
متافیزیکی بود ، یعنی مادی گرا بود ولی طرز تفکرش دیالکتیکی نبود و
اینها بودند که مادی گرائی متافیزیکی او را به مادی گرائی دیالکتیکی
تبدیل کردند .
اینجا دو سه مطلب هست که به معارفاسلامی مربوط میشود و باید طرح شود.
یک مطلب که مطلب بسیار مهمی است این است که : میگویند تغییرات
کمی که تبدیل به تغییرات کیفی شد ماهیت شیئی عوض میشود ، ماهیت شیئی
که عوض شد ، قوانین مربوط به آن هم جبرا عوض میشود ، مثلا آب تا آب
است قوانین مخصوص مایعات را دارد ، ولی همینکه تبدیل به بخار شد ، آن
قوانین دیگر بر آن حاکم نیست و یک سلسله قوانین دیگر که مربوط به گازها
است بر آن حکومت میکند ، به همین دلیل جامعه وقتی مراحل را طی میکند ،
وقتی به مرحله تازه رسید ، دیگر قوانینی که در مرحله سابق حاکم بود ، به
درد جامعه نمی خورد و جامعهای که با ماهیت جدید به وجود آمده است قانون
جدید میخواهد این یکی از آن حرفهای مهمی است که دارند ، راجع به اینکه
دین منفی است ، مخصوصا آنچه که ما راجع به اسلام میگوییم که دین جهانی و
جاودانی است .
از نظر اینها قانون ، نمی تواند جاودانی باشد . این سخن را از دو راه
توجیه میکنند . یکی از این راه که هرچه که در طبیعت پیدا میشود ، مقتضای
ذاتش این است که خودش در درون خودش نفی و انکار خودش را بپروراند
پس اسلام هم از درون خودش نفی خودش را به وجود میآورد ، به حکم قانون
تضاد که بر همه طبیعت حاکم است . قبلا گفتیم که فلسفه بودن ، به سه
جاودانگی میانجامد ، جاودانگی روح ، جاودانگی حقیقت ، جاودانگی اخلاق ،
برخلاف فلسفه شدن .
پس ملاحظه میشود که چگونه اصول دیالکتیکی هر کدام جداگانه تز اسلامی را
نفی میکند و اینها که میگویند اسلام با دیالکتیک سازگار است معلوم نیست
چگونه چنین حرفی را میزنند ، چطور میگویند منطق اسلام منطق دیالکتیک است
[٢] .
راه دوم اینکه جامعه وقتی تغییر کرد قهرا باید قانون آن هم تغییر کند ،
چون وقتی شیئی تغییر کمی کند ماهیتش تغییر میکند ، و قانونی که بر
ماهیتی مثلا آب حاکم بود نمی تواند بر ماهیت دیگر مثلا گاز حکومت کند ،
پس جاودانگی دین با اعتراف
[١] مارکس و مارکسیسم - ص . ٣٠ [٢] این موضوع در آینده مجددا مورد بحث قرار خواهد گرفت .