نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٠
این فلسفه را از پوچی در بیاورد [١] .
اینها یک مطلب دیگری هم دارند و آن اینکه میگویند در دنیا کمال وجود
ندارد بلکه تکامل وجود دارد زیرا کمال یک مفهوم جامد است ، و طبیعت
دائما در حال تکامل است ، و ممکن نیست یک کمال ثابت و یک نهایتی
برای آن فرض بکنید و بگوئید این ، به سوی آنجا میرود ( این نفی غائیت
هم هست ) و وقتی به آنجا برسد میایستد ، این یعنی سکون و مرگ ، پس
تکامل وجود دارد و کمال وجود ندارد ، بنابراین حرکات طبیعت به پوچی
منتهی نمی شود . حالا باید دید که تکامل و به تعبیر دیگر ، همان سنتز که
مارکسیستها و هگل میگویند و از مرحله ، قبل آن را کاملتر میدانند ، به چه
دلیل پیدا میشود ؟ اینجا است که اصل سوم دیالکتیک با اصل جهش و تبدیل
کمیت به کیفیت مطرح میشود . اساس این فکر را باز از هگل گرفتند ، و
علم هم بعد به سود اینها این نظر را تأیید کرد . میدانیم که هگل به اصل
تبدیل کمیت به کیفیت قائل بود ، البته بحث او مربوط به منطق بود و
بیشتر روی معانی مجرده دور میزد ، نه روی طبیعت . ولی او به طبیعت مثال
میزد و میگفت مثلا آب وقتی درجه حرارتش بالا میرود ، در یک مراحلی این
تغییرات کمی است ، ولی بعد که از درجه و حد معینی میگذرد ، تغییر کیفی
پیدا میشود و آب تبدیل به بخار میشود ، معنای این وضع اینستکه : در
مراحل اولیه آب در یک صفت از صفات خودش ( حرارت ) تغییر کمی میکرد
و به تعبیر خودمان حرکت کمی میکرد ولی یک مرتبه به مرحلهای رسید که
تبدیل به بخار شد و ماهیتش عوض شد ، اینجا که ماهیتش عوض میشود ،
یعنی که طبیعت با ماهیت دیگری و در سطح بالاتری قرار می گیرد ، البته
اگر ایراد بگیریم که به چه دلیل بخار از آب بالاتر است ، اینها دلیل
ندارد ، و جوابی نمی توانند بدهند .
مثالی که مارکس ذکر کرده . این است که چگونه یک پیشهور تبدیل به یک
سرمایهدار میشود ، میگوید : ماهیت پیشهور با ماهیت سرمایهدار و ماهیت
است ، چون سرمایه به انسان یک نوع فکر ، یک نوع روح ، یک نوع شخصیت
میدهد ، و پیشهوری نوعی دیگر .
[١] البته این که تعریف تکامل چیست خود یک بحث مستقلی است و بحث بسیار مهمی است . ما یک جور تعریف میکنیم و آنها جور دیگر تعریف میکنند . آنها ناچارند که تکامل را حداکثر از جنبه کمی یا از جنبه کیفی تعریف کنند . از جنبه کمی یعنی اینکه دستگاههای طبیعت با یک تشکیلات وسیعتری بروز و ظهور میکند . مثلا اتومبیلی که امروزه هست نسبت به اولین اتومبیلی که ساخته شد کاملتر میدانیم زیرا دارای تجهیزات بیشتری است و از کارآیی بیشتر برخوردار است . اما ما میگوئیم که کمال مساوی با وجود است و نقص مساوی با عدم ، بنابراین اشتداد در وجود تکامل است ، ما معتقدیم آنچه که اینها آنرا تکامل میدانند اثر تکامل واقعی است ، نه خود تکامل ، و لذا تکامل ماشینی را تکامل نمی دانیم ، یک کمال نسبی است ، یعنی برای انسان کمال است ولی برای آن قطعات آهن فرقی پیدا نشده است ، برای انسان فرق کرده است . اما تکامل واقعی به این نحو است که مثلا ماده بی جان است جاندار میشود ، این واقعا پلهای از وجود را طی کرده ، یعنی وجودش اشتداد کرده و کمال واقعی بر میگردد به وجود یعنی مربوط به غایت هم نیست ، یعنی اگر فرض هم بکنیم غایت نباشد باز این کمال هست .