نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٨
چنین میگوید :
" از اینجا به بعد مارکس و انگلس از فوئر باخ فرا میگذرند و کار
دگرگونی اندیشه هگل را به انجام میرسانند . در واقع فوئر باخ در حد
طبیعت گرائی محدود مانده بود و در برابر مادی گرائی یعنی ادامه منطقی
آئین خود عقب مینشست زیرا چنان که انگلس گفته است وی فقط مادی گرائی
جامد و بی روح " سطحی " و " مبتذل " قرن هجدهم را میشناخت ( رجوع
شود به ضمیمه دوم و پنجم " .
میبینیم که اینها فوئر باخ را طبیعت گرا مینامند [١] . و خودشان را
مادی گرا ، و حال آنکه هر دو یکی است . ولی خود این تعبیر نشان میدهد که
وقتی واژه " مادی گرائی " بکار میبرند مقصودشان همان طبیعت گرائی است
به شکل کاملتر .
و سپس چنین میگوید : " مارکس و انگلس یک مادی گرائی نوین جدلی و
تحول گرا جایگزین مکتب پیشین میکنند که پس از ریشه گرفتن از اندیشه هگل
به عقاید داروین خواهد پیوست "
یعنی مارکس و انگلس دیالکتیک هگل را که براساس اندیشه بود براساس
عینیت و تبدل انواع قرار دادند که نظریه داروین هم آنرا تأیید کرد .
مادی گرائی و تحول :
در این قسمت آندره پی یتر به رابطه مادی گرائی و تحول اشاره کرده و چنین میگوید : " پس منظور از این مادی گرائی جدلی و تحول گرا که لنین و جانشینان وی به حق آن را یکی از نکات اصلی مکتب مارکس دانستهاند چیست ؟ اساسا این جدل هگل که در زمینه پندارها قرار داشت باید به زمینه تحول موجودات و انواع منتقل شود .بدین ترتیب تمامی عالم چون مادهای جلوه میکند که در حال " شدن جاودانی " است " .
این همان " شدن " هگل است که به این صورت در آمده که تمام عالم یک ماده استکه در حال شدن جاودانی است . او میگفت در حال شدن جاودانی است و ماده را یکی از مراحل میدانست ، اینها میگویند : نه ، ماده خودش تمام هستی است و ماده در حال شدن جاودانی است .
تکامل :
در پایان این قسمت سؤالی مطرح شده است و آن اینکه چرا و چگونه این دگردیسی عظیم در جهت خوش بینانه یک صعود دائمی انجام میشود [٢] .[١] بعید نیست که مقصود از طبیعت گرائی ، برون گرائی در مقابل ذهن گرائی و خردگرائی است که قبلا گفته شد فلسفه بودن خردگرا و فلسفه شدن طبیعت گرا است و مقصود از ماده گرائی نیز در مقابل ایده گرائی است که همان فلسفه اصالت ماده است . [٢] مارکس و مارکسیسم - صفحه . ٢٨