نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٤
بعد هم گفت : اگر این کار در همان جنبه نظری متوقف میشد خیلی مهم نبود ولی بعد انسان در عمل به مراسم دینی و پرستش میپردازد ، و تسلیم میشود ، و میخواهد خودش را فدای آن مخلوق خودش بنماید ، این است که انسان از شخصیت خودش تخلیه میشود و شخصیتش از او سلب میشود . در این زمینهها ، اینها قاعدتا به ژستهای ناچیزگرایانهای که در ادیان ، مخصوصا نزد عرفا وجود دارد تکیه میکنند ، مثل مسئله " فنا " که در واقع شخص ، میخواهد خودش " نیست " بشود و " هست " ، آن ( خدا ) باشد . این دیگر نهایت از خود بیگانگی و انکار خود و شخصیت خود است ، یا مثلا دعا را یک مظهری از همین انکار انسان خودش را ، میدانند ، چون هی به تذلل میپردازد و به ناچیز بودن خود وسلب هر گونه کمال از خود اعتراف میکند ، و لهذا عدهای پیشنهاد میکنند که انسان در دعا هم باید قیافه به خود بگیرد ( و حالت قهر انقلابی را حفظ کند ) قسمت دوم نظر فوئر باخ این بود که : انسان را باید برگرداند به حالت اول و انسان باید به خودش باز گردد و خودش را مظهر همه اینها بداند ، و تا حد خدائی باید بالا رود و خودش خدای خودش باشد . حرفهای فوئر باخ ، برای مارکس و مارکسیستها ، یک مبنای فلسفی برای " اصالت انسان " به وجود آورد ، اینها که منکر خدا بودند ، دلشان میخواست روی انسان کار کرده باشند ، این کار را فوئر باخ برای آنها انجام داد . والا خود آنها مبنائی برای اصالت انسان نداشتند . قبلا ، مادی گرائی مساوی بود با حالت بی ارزشی انسان ، و ارباب ادیان همیشه مدعی بودند که تکیه گاه انسانیت خدا است ، اگر ما قائل به خدا بشویم قائل به انسانیت و ارزشهای انسانی میتوانیم بشویم و الا فلا . اما اینها درست قضیه را برعکس کردند و گفتند اعتقاد به خدا مستلزم نفی انسانیت است و با انکار خدا است که انسانیت در جای خودش قرار میگیرد و معنویات انسان از آن خودش میشود ، پس فوئر باخ برای یک جنبه از نظریات مارکس که همان جنبه " اومانیستی " آن باشد ، مبنا درست کرد . ( علاوه بر خدمتی که از لحاظ الغاء جنبههای ایدهآلیستی فلسفه هگل به مارکس کرد ) .
خداناگرایی نوین :
در این قسمت تحت عنوان " خدا ناگرائی نوین " آندره پی یتر چنین مینویسد : " آنها این پیام طبیعت گرا را نه فقط به این سبب با شوق بسیار پذیرا شدند که با خداناگرائی راسخشان وفق میداد بل به این سبب نیز که آنچه را که میکوشیدند از زمینه عمل بنا کنند یعنی یک بشر گرائی نوین در زمینه نظری برایشان فراهم میآمد . مارکس برآورد که " چه کسی جز فوئر باخ انسان را - و نه " اهمیت انسان " را ( گوئی انسان اهمیت دیگری هم جز انسان بودن دارد ! ) جایگزین چیزهای پوچ قدیمی کرد . . . ؟ " و غیره : در واقع تمام تازگی و تمام جذابیت فوئرباخ در همین بود که خداناگرائی مبتذل و مادی گرا را که به نوعی براساس حکومت اشیاء بود رد کرد و خداناگرائی بشرگرا را