نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٣
گفته شد که ریشه فلسفه مارکس فلسفه هگل است ، و مارکس آمد و گفت فلسفه هگل روی سر راه میرفت ، ما او را روی پای خودش قرار دادیم ، و به تعبیر دیگر یک نوع پیش رویها نسبت به افکار هگل پیدا شد و از او گذشت و یک مراحل دیگری را طی کرد ، به این صورت که : مارکس اساس فلسفهاش همان مادیت تاریخی است ، هگل که به قول اینها پندارگرا بود ، فلسفهاش بر این اساس بود که " ایده " روح ، در مرحله اول که مرحله تصدیق خودش است ، به تصدیق خودش پرداخت ، و بعد به انکار خودش که همان آنتی تز است ، خودش یعنی طبیعت است ، و بار دیگر که به انکار رسید انسان به وجود آمد . پس طبیعت محصول از خود بیگانگی روح است ، و انسان مظهر بازگشت مجدد ، ( در سطح بالاتر ) همان ایده است به خودش . نتیجه حرف هگل در باب تفسیر تاریخ این میشود که : با انسان است که تاریخ به وجود میآید و با انسان است که فلسفه تاریخ به وجود میآید ، یعنی تاریخ خودش یک واقعیتی دارد ، و درک این واقعیت تاریخ واقعیت دیگری است . خود تاریخ را خود انسان به وجود آورده . حالا مارکس درست نقطه مقابل هگل را میگوید ، میگوید : انسان نیست که تاریخ را به وجود آورده ، بلکه تاریخ است که انسان را بوجود آورده ، حالا میخواهیم ببینیم فاصله این دو فکر " انسان را تاریخ به وجود آورده " و " تاریخ انسان را به وجود آورده " چگونه طی شد و از چه مراحلی گذشت . این کار در دو مرحله طی شد یک مرحله به وسیله فوئر باخ و یک مرحله به وسیله مارکس . از جمله حرفهائی که فوئرباخ از هگل گرفت مسئله از خود بیگانگی است ، که آن را در مورد انسان پیاده کرد ، نه در مورد ایده ، و این ، در تفسیر جامعه شناسانها ی بود که از دین کرد که حرفش در دو قسمت خلاصه میشد ، یکی اینکه دین را مظهر یا عامل اساسی اینکه انسان خودش را انکار شناخت و یک تفسیر فلسفی و جامعه شناسانه از دین کرد ، و قسمت دوم جنبه عملی قضیه است . جنبه عملی قضیه این است که انسان بار دیگر باید به خودش بازگردد ، و با انکار دین انسان بار دیگر به خودش باز میگردد ، گفتیم که : طرز تفکر فوئر باخ این جور بوده است که در انسان یک سلسله ارزشها ، ( همینهائی که ما آنها را معنویات مینامیم ) وجود داشته است ، و مرکز معنویت خود انسان است ، یعنی این معنویات از قبیل نیکی ، زیبائی ، درستی و امثال اینها حقائقی است در خود انسان ، در بیرون از انسان وجود ندارد ، ولی انسان وقتی که میرسد به مرحلهای که خودش را میخواهد انکار بکند ، در اثر انحطاطی که در جنبههای سفلی وجود خود پیدا میکند ، یک مرتبه خودش را پستتر از این میداند که این معنویات را به خودش بدهد و از طرفی نمی خواهد که این معنویات را به کلی نفی بکند ، لذا آنها را در یک موجودی عالیتر و بالاتر از خودش فرض میکند ، و به اصطلاح فرافکنی میکند ، یعنی اینها را در بالا قرار میدهد ، در یک آسمان آرمانی قرار میدهد . آن موجودی که فرض شده است ذاتی است که همه کمالات را در خود جمع دارد . آن همان خدا است ، پس انسان خودش را انکار و نفی کرده است .