نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٢
انسان بدهد ، تازه شده است موجود طماع ، فرق نمی کند طمع از هر جا باشد طمع است و چنین موجودی از طمع وارسته نشده است ، بلکه برای یک شیئی بزرگتر از یک شیئی کوچکتر دست بر میدارد ، بوعلی هم میگوید : الزهد عند غیر العارف معامله ما کانه یشتری متاع الدنیا متاع الاخره . انسان شریف ، آن انسانی است که در ماورای اخلاق یک مطامعی نداشته باشد ، و بدون این مطامع به اخلاق گرایش پیدا بکند ، پس دین نتوانسته به انسان اخلاق بدهد ، یک اخلاق از روی طمع و از روی ترس به وجود آورده که برای جامعه مفید است ولی انسان را بالا نمی برد . قبلا میگفتند در مادی گری هیچکدامش نیست ، نه اخلاق واقعی ، و نه اخلاق مفید برای جامعه بلکه از نظر جامعه هم مادی گری لجام گسیختگی به وجود میآورد . فوئر باخ آمد برای فلسفه مادی انسان گرایی به وجود آورد ، که هم فرد به شرافت خودش میرسد و هم جامعه از انحطاطی که در مادی گرائی مبتذل دچارش میشد ، رهایی مییابد . این مطلب برای مارکس یک تحفه بسیار بزرگی بود ، یعنی یک رکن و یک پایه در فلسفه مارکس فلسفه انسانگرایی شد ، اینها الان دم از اومانیسم و انسانگرایی میزنند منتهی بعدا خواهیم گفت ، که اینها ( مارکسیستها ) نه در مادی گرائی در حد فوئرباخ توقف کردند و نه در انسان گرائی . از خود بیگانگی هم که فوئر باخ آورده بود ، نزد مارکس گسترش پیدا کرد ، به این معنی که او تنها دین را منشأ از خود بیگانگی انسان میدانست ، مارکس آمد گفت نه منحصر در این نیست بلکه دین را در درجه دوم قرار داد . مارکس گفت که اصلا دولت منشأ از خود بیگانگی انسان است ، دولت هم یکی از منشأهای از خود بیگانگی است ، انسان اگر بخواهد به خود واقعی برگردد و از تمام از خود بیگانگیها رهائی پیدا کند جز سوسیالیسم و کمونیسم که در آن هم سرمایه نفی میشود و هم دولت و هم دین ، راه دیگری وجود ندارد . بعد باید دید ، مارکس از فوئر باخ هم در ماده گرائی و هم انسانگرائی بیشتر رفت ، چه قدمهائی برداشت ، در ناحیه ماده گرائی ، او حرف زیادی ندارد ، آندره پی یتر در این کتاب همین قدر میگوید که فوئر باخ طبیعت گرا بود ( که ظاهرا ترجمه ناتورالیسم باشد ) و مارکس ماده گرا شد . این البته خیلی روشن نیست که فرق میان طبیعت گرا و ماده گرا چیست ؟ ولی از تعبیرات بعدی وی روشن میشود که مقصود این است که ، فوئر باخ یک ماده گرای سطحی بود و چندان عمقی نداشت برای اینکه یک ماده گرائی بود که مادیت را با همان منطقهای قدیم میدید و مادیت تحولی نبود و نمی توانست جهان را توجیه بکند ، ولی ماتریالیسم مارکس که از منطق هگل کمک گرفت ، یک ماتریالیستی است که میتواند جهان را آنچنان که باید توجیه بکند چون براساس منطق حرکت است ، حرکتی که ناشی از تضاد است و معنای ناشی از تضاد بودن این است که جهان خودش خالق خودش است ، برای اینکه تضاد لازمه ذات عالم است و همینکه لازمه ذات است بدون اینکه به یک اصل ماورائی احتیاج داشته باشیم .