نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٩
نفی میکند ، یعنی نفی خود ، به وسیله خود . این اصطلاحی است که هگل آورده
ولی برا ساس همان فلسفه خودش که دیالکتیکش شامل همه اشیاء میشود و
فلسفه کلی دیالکتیکی او شامل همان سه بخش روح و طبیعت و انسان است که
وقتی در این شاخهها ی دیالکتیک پیش میرود بعد هر یک شاخه را تز قرار
میدهد برای شاخه دیگری و بعد چند شاخه با همدیگر تز میشوند و در مقابل
شاخه دیگر قرار میگیرند .
و بطور کلی حرف این است که اگر همه هستی را در یک سه شاخه بخواهیم
بیان کنیم به این صورت است : روح یا به قول او ایده تز و طبیعت آنتی
تز و انسان سنتز ، و این جور گفته است که روح یا به تعبیر او خدا ، از
خود بیخود شد و بیگانه شد و طبیعت به وجود آمد یعنی طبیعت شد ، طبیعت
، خدای از خودبیگانه شده است ، در انسان خدا و طبیعت باهم متحد میشوند
، و او سنتز خدا و طبیعت است .
پس این کلمه از خود بیگانگی را برای اولین بار هگل به کار برد ، بعد
شاگردان هگل ، این کلمه را به شکل دیگری در مورد انسان به کار بردند .
فوئر باخ که خیلی مقام بزرگی از نظر اینها دارد ، و از نظر فلسفه ضد
دینی شاید نقش او از مارکس هم بیشتر باشد ، و از ائمه ملاحده اروپا است
که فکرش هم خیلی بسط پیدا کرده و میگویند او اولین کسی بود که از نظر
جامعه شناسی دین را طرد کرد ، و این مسئله که دین و مفاهیم دینی منشأ از
خود بیگانگی انسان میشود حرفی است که اولین بار فوئر باخ گفته است . او
اولین کسی بود که فلسفه هگل را به قول اینها از مفاهیم ایدهآلیستی تهذیب
کرد . یعنی آن که منطق هگل را گرفت و به قول اینها جنبههای ایدهآلیستی
آن را دور انداخت و ماتریالیست شد فوئر باخ بود .
فوئر باخ آمد و گفت که انسان دو وجود دارد [١] .
و انسان در خود دو شخصیت میدید از یک طرف در خودش یک سلسله صفات
عالی انسانی ، از قبیل راستی ، درستی ، امانت علم ، کمال ، قدرت ، و
امثال اینها ، از طرف دیگر انسان یک موجود حیوانی بود که دچار تمایلات
حیوانی بود ، بعد که انسان در عمل به جنبههای سفلی وجودش غلبه کرد و در
خود هر چه نگاه کرد همین جنبههای سفلی را دید ، و حالتی شبیه به اینکه از
خودش تنفر پیدا بکند در او پیدا شد آمد . آنچه صفات خوب در خودش وجود
داشت آنها را در یک موجود مافوق خودش فرض کرد [٢] . و به تعبیر خود
این کتاب انسان از خود برون فکنی کرد . یعنی انسان دید باید چنین کمالاتی
وجود داشته باشد ، بعد دید که خودش واجد آنها نیست پس در یک بالاتر از
من وجود دارد ، در نتیجه آنچه در خودش وجود داشت بقول آندره پی یتر در
یک آسمان آرمانی بیرون افکند و در آنجا قرار داد و اسمش را خدا گذاشت
. فلسفه فوئر باخ از این نظر نوعی اومانیسم و انسان -
[١] البته او به این تعبیر نگفته است . او این حرف را در مورد پیدایش دین از نظر جامعه شناسی و روانشناسی زده است که با مطرح شدن نظریه او نظریههای دیگری که در این زمینه بود - از قبیل اینکه علت پیدایش دین ، جهل یا ترس یا فقر یا ناامنی است - منسوخ گردید .
| [٢] " آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد " . |