نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٥
نقش انسان در این است که با تحریک نیرو حرکتش را تسریع میکند ، نه
اینکه مثلا بتواند خصلتش را عوض بکند ، چنین چیزی امکان ندارد ، انسان
اگر خودش را در مسیر تاریخ قرار بدهد میتواند با تاریخ هماهنگ بشود و
خودش را نجات بدهد ، تاریخ ، مثل سیلی راه خودش را میرود ، یک شناگر
خیلی ماهر میفهمد که برخلاف سیل حرکت کردن فانی شدن است ،
یگانه راه نجات خودش را در این میبیند که با این سیل حرکت کند تا
برسد به جائی که آرام بگیرد ، این است که طبق حرف اینها امکانات انسان
خیلی محدود میشو د و جلوی تاریخ را نمی تواند بگیرد .
در قسمت ششم از ضمیمه یکم سخن بسیار جالبی از هگل درباره نقش عقل و
نقش انسان در تاریخ نقل میکند ، میگوید : گاهی این چنین است که یک
تفاوت نامتمایزی ، یعنی تضاد نامتمایزی وجود دارد . عقل انسان است که
این نامتمایز را متمایز میکند بعد که متمایز شد تضاد شدت پیدا میکند و
آن نتیجه نهایی پیدا میشود ، مثلا در درون یک جامعه الان تضاد و تباین
وجود دارد ، ولی هنوز در شعور افراد منعکس نشده است .
نقش عقل چیست ؟ و یک شخص روشن فکر در این مورد چکار میکند ؟ میآید
این تمایز را روشنتر میکند و مثلا برای طبقه کارگر وضعشان را برایشان روشن
میکند ، و وضع آن طبقه سرمایه دار را هم روشن میکند ، وقتی که وضع هر دو
روشن شد ، این تضادی که به صورت نامتمایز وجود داشته است ، به صورت
شدیدتری در میآید ، بنابر این عقل انسان میتواند نقشی در جهت تسریع این
کار داشته باشد .
الان هم عینا همین کار را میکند ، مثلا طلبهای با محرومیت زندگی میکند و
در مقابل هم عدهای خیلی متنعم هستند او کم و بیش این را احساس میکند ،
اما در یک حالت مغفول عنه یک نفر بیاید این را تشریح بکند که ای آقا ،
تو بدبخت و بیچارهای و آن آقا چنین و چنان زندگی میکند ، همین وضعی که
در عالم عین وجود داشت او آمد در شعور این شخص منعکس کرد ، یا
منعکستر کرد ، و وقتی منعکستر کرد تبدیل میشود به نیروئی ، نیروی
مبارزهای ، پس بشر نقشی که دارد این است که حرکت تاریخ را از راه
متمایز ساختن تسریع بکند و این حرف خوبی است .
و در قسمت هفتم از ضمیمه یکم نیز از هگل چنین نقل میکند : " به هنگام
صلح . . . انسانها به تدریج دچار ضعف قوای روحی میشوند . ویژگیهای آنها
بیش از پیش ثابت و دچار تحجر میشود . . . و وقتی اعضاء و بافتها در
درون خود دچار تصلب شدند مرگ در چنین هنگامی است " .
ما این اشکال را در بحث قیام مهدی ( ع ) مطرح کردهایم [١] که ممکن
است کسی اشکال کند که : شما میگویید بشر میرسد به عدل کامل و صلح کامل و
. . و این نتیجهاش این است که انسان به مرگ برسد ، اگر انسان به جایی
برسد که همه دنیا ملئت عدلا و قسططا ، این اول بدبختی بشر است ، تضاد
همیشه باید وجود داشته باشد ، که این جواب خوبی هم دارد که باشد برای
بعد .
[١] نه در کتاب " قیام و انقلاب مهدی " بلکه در جای دیگر که هنوز به صورت کتاب در نیامده است .