نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٩
نیست و همه قبول دارند ، اولین تضاد ، عناصر است ، در شفا و اسفار ، باب شرور را مطالعه بکنید ، ببینید که میگویند : اصل شرور در عالم از اضداد شروع میشود ، و اگر اضداد در عالم نبود شروری هم نبود . و حتی درفایده شرور همان حرفی را میزنند که اینها در تضاد درونی میزنند ، میگویند : شرور را نباید زوال و مرگ مطلق بدانید از این مرگها حیاتها بر میخیزد ( لولا التضاد ما صح دوام الفیض عن المبدأ الجواد ) اما این تضاد باین شکل است که عناصری که در عرض یکدیگر هستند باهم تضاد دارند ، در بعضی مراحل حتی اینکه از شیئی ضد او برخیزد مورد قبول است ، ولی نه به عنوان یک اصل کلی که همه عالم چنین است : " « یولج اللیل فی النهار و یولج النهار فی اللیل »" چنین چیزی است ، اما این معنایشاین نیست که شب معلول روز است یا روز معلول شب ، ضدی به دنبال ضد دیگر است " « یخرج الحی »
> سؤال کننده : چون باهم سازش ندارند لذا حرکت پیدا میشود . جواب : من هم که میگویم مراتب با هم سازش ندارند ولی آیا حرکت معلول جنگ آنها است ؟ اصلا حرکت نکند و ساکن باشد چه میشود ؟ منازل با هم سازش ندارند یعنی در دو آن نمی تواند در یک منزل باشد ولی چرا حرکت بکند در همان منزل بماند ؟ سؤال کننده : چون قانع نیست . جواب : پس چون قانع نیست حرکت میکند نه اینکه تضاد منازل علت حرکت باشد . سؤال کننده : این حرف من برای این است که مارکسیستها میگویند ملا صدرا که قائل به حرکت جوهری است موافق با فکر دیالکتیک است . جواب : اشتباه میکنند ، نفهمیدهاند ، آنها ، اگر حرف نادرستی را گفتند ما که نباید حرف آنها را تکرار بکنیم ، آنها حرف خود مارکس را هم نفهمیدهاند تا چه رسد به حرف ملاصدرا ، حرف هگل را هم نفهمیدند ، و همین نفهمیدن منشأ این است که بعضیها میگویند منطق اسلامی منطق دیالکتیک است ، اینها دیالکتیک را نفهمیدند ، دیالکتیکی که مارکس میگوید چیزی است که بالضروره ماتریالیسم از آن استنتاج میشود ، چون اینها قائل به تضاد به شکلی هستند که هر ضدی بالضروره ضدش را در درونش میپروراند و همین تضاد و کشمکش منشأ حرکت است ، پس حرکت نیازمند به محرکی بیرون از اشیاء نیست ، اینکه از ارسطو به این طرف آمدند خدائی قائل شدند به عنوان محرک اول درست نیست ، و میگویند ما کشف کردیم که محرک اشیاء در خود متحرکها وجود دارد و آن محرک هم همان تضاد درونی است ، پس این دیالکتیکی که اینها میگویند اول نتیجهاش نفی خدا است ( حالا این تضاد درونی و بالاتر از آن این ضرورت را نمی توانند اثبات کنند مطلب دیگری است ، ما میگوییم نفی خدا لازمه ادعای آنها است ) هم چنین لازمهاش نفی جاودانگی هر چیزی است ، چون میگویند هر چیزی بالضروره نفی خودش را در بردارد ، و به همین دلیل موجودات مجرد نمی توانند وجود داشته باشند ، و حتی این دیالکتیک شامل فکر هم میشود ، پس هیچ فکری هم جاودانه نیست ، بنابراین ، اسلام که دین جاودانگی است با دیالکتیک سازگار نیست ، البته دیگران اشکال کردند که دیالکتیک با خود دیالکتیک هم سازگار نیست ، ولی به هر حال با توحید و اسلام و اینها که به روشنی سازگار نیست .