نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٦
با حسابهائی نظیر حسابهای طرح شده در اسفار در مباحث حرکت و قوه فعل و
امثال اینها قائل میشود ، که در این صورت است این قول میتواند مبنا و
توجیه فلسفی داشته باشد ، چرا که بحث ، بحث فلسفی است و توجیه ، توجیه
فلسفی . حالا خواه این مبنا مورد قبول باشد یا نباشد . هگل که فلسفهاش
واقعا فلسفه است ، روی شالودهای که ریخته است ، تکامل را توجیه میکند ،
و چنانچه کسی فلسفه او را بپذیرد ناچار است که تکامل را به عنوان یک
اصل کلی در جهان قبول کند ولی اینها در این مسئله واقعا در مانده هستند ،
زیرا هم قائل به تکامل هستند و هم نمی توانند تکامل را با مبانی خودشان
ثابت کنند . چون از یک طرف میگویند فلسفه علمی است ، یعنی این که صد
در صد مبتنی بر عوم است ، فلسفهای که مبنای استنتاج و مبادی آن از علوم
گرفته شده است ، و در واقع تعمیمی است از قواعد علمی و پلی است میان
مسائلی که در علوم مختلف ثابت شده است ، و از مجموع آنهاست که
فلسفهای به نام فلسفه علمی بوجود آمده . و واضح است که حتی در صورت
صحیح بودن این مدعا هیچ وقت نمی توان با چنین کاری فلسفهای با آن کلیتی
که فیلسوفان میساختند ، ساخت از جمله مسائل این فلسفه ، مسئله تکامل
است ، و از جمله خود مسئله تضاد است به شکلی که اینها دارند . معلوم
است که با سه چهار مثالی که همیشه آنها را تکرار میکنند نمی شود اصل
تضاد را به شکی که اینها میگویند ثابت کرد ، اصل تضاد یک وقت به معنای
این است که عناصر جهان به نوعی با یکدیگر جنگ دارند یعنی اثر یکدیگر را
خنثی میکنند ، به این معنی تضاد را به سادگی میشود ثابت کرد ، ولی این
یک معنای تازهای نیست ، و تضادی که اینها میگویند این نیست ، و تضاد
به این معنی را هیچکس بهتر از مولوی نگفته است ، وی در جاهای متعدد از
مثنوی به این اصل تضاد تکیه میکند و میگوید اصلا این عالم عالم اضداد است
، و اصلا اینکه به عناصر " آخشیج " گفتهاند به همین لحاظ است ، چون
آخشیج یعنی اضداد ، پس تضاد به این معنی مطلبی است روشن و واضح .
| این جهان جنگ است چون کل بنگری |
| همچو جنگ مؤمنی با کافری |
| جنگ فعل و جنگ طبع و جنک قول |
| در میان جزءها حربی است بقول ؟ |
ضدش یعنی چه ؟ یعنی آن چیزی که آن را نفی و انکار میکند ، یعنی تخم مرگ هر چیزی در درون خویش است . مثلا الف را که در نظر بگیریم ، به حکم ضرورت ، الف نفی و انکار و ضد خودش را در درون خودش دارد [١] .
[١] میتوان نتیجه نیستی از هستی را آنطور که هگل میگوید به عنوان مثال ذکر کرد . ما ابتدا هستی را در نظر میگیریم ولی بعد میبینیم که هستی تبدیل شد به نیستی . یعنی نیستی انتزاع عقلی است از هستی .