نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٥
ارسطوئی است . از زمان کانت حساب این معانی را به هم ریختند و این کار از خود کانت شروع شد و همه اینها را کانت معقولات نامید ، منتهی کاری که کرد این است که گفت همه اینها از مختصات ذهن هستند و تعدادی از معقولات اولیه را برد به عالم ذهن و چنان دیواری هم میان ذهن و عین ، کشید که هیچ رابطهای هم میان معقولات اولیه با معقولات ثانویه نمی توانست وجود داشته باشد . هگل آمد و به شکل دیگری عمل کرد و آن دو گانگی میان ذهن و خارج را از میان برد ، به این شکل که تمام معقولات ثانیه منطقی را هم در حکم معقولات اولیه به شمار آورد ، و مثلا کلیت را یک امر خارجی حساب کرد . لهذا در منطق هگل هر چه را که میشود به ذهن نسبت داد ، همان را به خارج باید نسبت داد ، نه چیز دیگری را . اگر ما به ذهن تصدیق را نسبت میدهیم و میگوییم ذهن است که تصدیق میکند ، عین همین را به خارج هم نسبت میدهیم و میگوییم خارج هم تصدیق میکند ، یعنی همین در خارج تصدیق است و این عین وجود تصدیق است در خارج ، هم چنین انکار که نقطه مقابل تصدیق است ، و امری ذهنی است ، در خارج هم عینا به همین صورت وجود دارد . ما استدلال و نتیجه شدن چیزی از چیزی را به ذهن نسبت میدادیم ، و هیچگاه چنین چیزی را در خارج قائل نبودیم ، ولی از نظر هگل شیئی از شیئی به نحو نتیجه شدن نتیجه از مقدمات ، در خارج نتیجه میشود ، لهذا او در مثلث خودش تعبیراتی کرده که آن تعبیرات مربوط به ذهن است ، اگر هم این تعبیرات در کلام اینها باقی مانده باز بقایای حرفهای هگل است ، یعنی هگل است که میتواند تز را تصدیق بخواند در ظرف خارج و آنتی تز را انکار بخواند در ظرف خارج و سنتز را تصدیق مرکب بخواند در ظرف خارج زیرا به وحدت میان ذهن و خارج قائل است . اینها هم میگویند : حکم و ضد حکم ، و انسان تعجب میکند که این سخن یعنی چه که مرغ حکم است و تخم مرغ ضد حکم و جوجه حکم مرکب ؟ اینها که حکم نیستند . ریشه این تعبیرات حرفهای هگل است ، و براساس فلسفه او این تعبیرات درست است ولی در حرفهای اینها ( مارکسیستها ) باید بگوییم این تعبیرات با نوعی مجاز و مسامحه به کار میرود به هر حال ، هگل از این دو اصل که هر موجودی دوره تولد و رشد و زوالی دارد ، و اینکه گور هر نهادی گهواره شدن گور برای نهاد دیگر است ، این ریشه فکر است . سنتز را طی میکند ، که مرحله تز همان مرحله تولد و رشد است و آنتی تز مرحله زوال و نابودی و سنتز مرحله گهواره شدن گور برای نهاد دیگر است ، این ریشه فکر است . خود هگل را دیدیم که با چه زور زدنهای ذهنی میخواست اینها را درست کند ، اینها هم با چند تا مثال ساده خواستند مطالب خودشان را اثبات کنند و همین مثلث تز و آنتی تز و سنتز را به صورت اصل فلسفی به کرسی بنشانند . و اما در مورد تکامل که فعلا به عنوان یک اصل فلسفی و یک قاعده کلی و عمومی برای همه عالم پذیرفته شده است ، و ما در مباحث آینده به نحو مبسوط تری به آن خواهیم پرداخت ، این را یک وقت یک فیلسوف الهی