نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤١
غرض این است که این حرفی که اینها میگویند دیالکتیک منطق نیروها ،
حرفشان این است که این منطق هم منطق فکر است ، هم منطق واقعیت ، و به
همان نحو که منطق واقعیت است منطق فکر است چون انعکاس مستقیم واقعیت
است . بحث ما این است که هیچ منطقی حتی منطق دیالکتیک . نمی تواند
انعکاس مستقیم یعنی تمام انعکاس و اقعیت باشد لیس الا . بلکه هر
استدلالی مادههای اولیه آن استدلال انعکاس واقعیت است . و وقتی که
واقعیت با تمام خصوصیات و خصلتهایش احساس شد ، تازه ماده استدلال
فراهم میشود و ذهن با ضمیمه کردن یک سلسله معانی و مفاهیم دیگر که به
هیچ شکل قابل احساس نیست عمل تفکر و استدلال را انجام میدهد .
این مفاهیم ذهنی است که بزرگترین فلاسفه را به زانو در آورده است .
کانت با آن عظمت در همینجا گیر است ، از یک طرف میبیند که معرفت و
شناخت بدون اینها ممکن نیست . مگر میشود ضرورت و کلیت و نظایر آنها
را در استدلال دخالت نداد ؟ از طرف دیگر میبیند که اینها اصلا قابل
احساس نیستند ، و انعکاس مستقیم خارج در ذهن به حساب نمی آیند آنوقت
میآید فرضیهای میتراشد که اینها ذاتیات ذهن هستند و رابطه آنها را با
خارج یکسره قطع میکند ، بعد میآید میگوید ، معرفت دو عنصر دارد ،
عنصرهای بیرونی که از بیرون آمده و عنصرهای درونی که از خود ذهن آمده ، و
از ترکیب اینها معرفت بوجود میآید ، آنوقت اشکال تطابق این معرفت با
خارج طرح میشود ، آن چیزی که من اسمش را علم و معرفت گذاشتم وقتی
مادهاش را از خارج گرفتم ولی صورتش را ذهن داده است چطور میتوانم حکم
به تطابق با خارج بکنم ؟ و بعد میبینم که او چیزهائی از قبیل علیت را هم
ذهن دانسته است . و در این صورت به او اشکال میشود که حتی اگر علیت هم
ذهنی است ، ما به چه دلیل میتوانیم حکم بکنیم که " خارج " ی وجود دارد
و این صوری که شما میگویید از خارج آمده ، واقعا از خارج آمده است ،
راهی برای این حکم نداریم مگر اصل علیت ، علیت را هم که شما میگویید
ساخته ذهن است ، پس هیچ اندر هیچ !
یک وقت است که ما ساده انگاری میکنیم ، [ و پاسخی به مسئله میدهیم .
در اینجا سخنی حساب نشده گفتهایم ، سخنی عامیانه که ارزش فلسفی ندارد ]
حرفهای مارکسیستها بیشتر جاذبهاش را از همان جنبه عامیانهاش دارد ،
یعنی حرفهائی است که عوام پسند است ، مثلا میگویند :
" ما میگوییم علم جز انعکاس خارج چیز دیگری نیست ، آنها میگویند نه
علم چیزهای ذهنی است ، آیا حرف ما درست است یا حرف آنها ؟ " طبع هر
عوامی حرف آنها را
> ولی آیا مفهوم وجود کلی و مفهوم وجود جزئی دارید ؟ نه : مفهوم وجود جزئی ندارید ، تنها مفهوم وجود جزئی شما اینست که مفهوم وجود کلی را اضافه میکنید به یک امر کلی و میگویید وجود زید ، مثل غلام زید که با یک مضاف الیه آنرا جزئی میکنید البته اینهم واقعا جزئی نیست ، غلام زید یک مفهوم کلی است و الا مفهوم وجود هیچ تصور جزئی در ذهن انسان ندارد ، " ضرورت " هم همین جور است .