نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥
برای شاگرد اصل موضوع بود نه برای همه ، به شاگرد میگفتند تو اینرا فعلا تعبدا فرض کن و روی این فرض ببین قضیه چگونه است تا بعد در محل خودش برایت ثابت شود . امروز علم به اینجا رسیده است ( و همان جدائی علم از فلسفه آن را به این بدبختی رسانده است ) که بسیاری از اصول را نه فقط دانشجو باید اصل موضوع و فرضی بگیرد ، بلکه اصلا ثابت کردنی نیست ، ما فعلا فرض را بر این میگیریم چون براساس این فرض فعلا میتوانیم پدیدهها را توجیه بکنیم ولی هیچ دلیلی نداریم که آن ( اصل ) درست است ، چون مانعی ندارد که بعدا بطلان آن ثابت شود مگر براساس فرض هیئت قدیم ، خسوف و کسوف و نظایر آن قابل توجیه نبود ؟ با اینکه بعدا بطلان فرض هیئت قدیم ثابت گشت . علم از نظر توجیه نهائی جهان " لا ادری " است ، یعنی علم غالبا با اصول موضوعه سر و کار دارد . و امروزه علم به سوی لا ادری گری پیش میرود و این غیر از فلسفه است که ادعای جز میبودن و " این است و جز این نیست " بودن میکند ، فلسفه ماتریالیسم جزمی است و فلسفهای است که بقول خودش " مصممانه هر علت ماورائی را رد میکند " آیا چنین فلسفهای میتواند براساس یک اصل فرضی بنا شده باشد ؟ مسلما نه . ما یک وقت با اینها طرف هستیم که روی اصل علیت مطلب را بنا میکنند و به مسئله ضرورت و امتناع تخلف معلول از علت قائل هستند ، و الهیون را ( هو ) میکنند که آنها قائل به معجزه هستند ومعجزه نقض قانون علیت است و لذا خرافه است ، چنین است و چنان است ، لذا حق داریم از مستند از ضرورت وجزم سؤال کنیم ، بله اگر با لا ادریها طرف بودیم چنین سؤالی مورد نداشت ، چون آنها اساسا حرفی ندارند ، میگویند ما نمی دانیم ، و " نمی دانم " با " میدانم نه " دو منطق است ، نه یک منطق اینها با استفاده از منطق هگل نمی خواهند " نمی دانم " درست کنند ، و اصل موضوعی فرض کنند ، بلکه اصل را ادعا میکنند که از اصل متعارف هم خیلی قرص تر به آن چسبیدهاند هگل که منطقش براساس اصل موضوع نیست ، براساس ضرورت عقلی منطقی لا یتخلف است ، ضد از ضد استنتاج میشود و غیر آن محال است ، شما اگر گفتید که زید انسان است و مثلا انسان حیوان است ، ضرورت منطقی است که زید حیوان باشد و غیر آن محال است ، و این اصل موضوع نیست ، بلکه ضرورت عقلی است . هگل منطق خودش را بر همین اساس طرح کرده ، و اینها با اینکه بقول خودشان جنبههای ایدهآلیستی منطق هگل را دور ریختهاند آن وقت پیدا شدن ضدی را از ضد دیگر در عالم عین ، میخواهند با همان ضرورت اثبات کنند ، بدون اینکه این مطلب بعد از حذف جنبههای عقلی منطق هگل قابل اثبات باشدو حرف ما اینستکه آن ضرورت منطقی عقلی ( نه اصل موضوع ) تنها بر پایه حرفهای هگل قابل اثبات است ، ولی چون ما و شما هر دو آن پایهها را قبول نداریم ، نباید آن ضرورت را قبول بکنیم و بدون آنکه چنین ضرورتی در کار باشد باید به توجیه عالم بپردازیم ، یعنی برگردیم ، به سرحد اول خودمان و دیالکتیک یک قدم هم نمی تواند به جلو بردارد ، و حال آنکه شعار مهم آنها همان مسئله جزمی بودن و ضرورت است ، مغالطهای که بسیاری را شیفته این مکتب کرده است ، و طبق این مغالطهشان عالم امکان یک باره به عالم ضرورت تبدیل شده است .