نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٤١
وقتی اینجور باشد [ یعنی بعضی حرکتها بالعرض باشند ] در باب تسلسل علل نمیتوانیم نتیجه بگیریم . برای اینکه اگر جسم حرکت میکرد و طبیعت هم که محرک این جسم است واقعا حرکت میکرد بحرکتی غیر از حرکت خود جسم ، میرفتیم سراغ اینکه علت حرکتش چیست . اما اگر طبیعت به تبع جسم حرکت کند ، یعنی همان حرکت جسم را به آن نسبت بدهیم ، مثل بیاض و ابیض که ابیضیت را به بیاض نسبت میدهیم و عینا همانرا به جسم هم نسبت میدهیم [ در اینجا نمی توانیم از علت حرکت بیاض سخن بگوئیم ] . زیرا در واقع دو ابیض نداریم ، یک ابیض واقعی بیش نیست که همان بیاض است ، ولی از باب اینکه بیاض متحد با ابیض هست ، حکم احد المتحدین را به دیگری سرایت میدهیم ، بنحو واسطه در عروض . و وقتی بنحو واسطه در عروض باشد معنایش اینستکه یک واقعیت است که به دو شیئی نسبت میدهیم ، مثل " زید عالم الاب " که در اینجا یک علم بیشتر وجود ندارد که متصف واقعی به آن ، پدر زید است ولی در عین حال آنرا با یک نوع مجاز به زید هم نسبت میدهیم . پس این مقدمه ، در این شکلش قابل خدشه است . ولی این مقدمه را به شکل دیگری میتوان تقریر کرد . ضرورتی ندارد که ما از این راه وارد شویم که هر چیزی که جسم یا جسمانی است چون جسم متغیر و متحرک است آنهم متحرک است . نه ، ما به هر چیز کار نداریم ، ما به خود طبیعت بعنوان این که علت حرکت جسم است کار داریم ، و مطلب را به این صورت مطرح میکنیم : آیا اگر چیزی علت تغییر چیز دیگر شد ، خودش میتواند ثابت باشد ، یا خودش هم باید متغیر باشد ؟ طبق برهان " علة المتغیر " محال است علت متغیر ثابت باشد . چیزی که علت تغیر است در چیز دیگر ، خودش هم باید متغیر باشد . برای اینکه این علت یا علت تامه است یا علت تامه نیست ، اگر علت تامه باشد علت تامه تمام مراتب حرکت است و در تمام مراتب حرکت باید اجتماع در وجود داشته باشد . پس طبق برهان علة التغیر متغیر ، قوهای هم که در طبیعت هست باید متغیر باشد ، بعد ، نقل کلام میکنیم به علتی که تغیر را در آن قوه ایجاد کرده است . اگر آن علت هم علت تغییر باشد باز آنهم باید متغیر باشد ، و آخرش باید منتهی شود به متغیری که تغیر در ذات اوست [ نه در اعراض ] ، پس باید در عالم حقیقتی داشته باشیم که بغیر عین ذاتش باشد ، که علت تغیر آن نیست ، بلکه علت ذات آنست و آنرا بنحو جعل بسیط جعل میکند و تغیر هم از آن انتزاع میشود . بنابراین [ تقریر ] محرک اول مفهوم دیگری پیدا میکند غیر از آنچه که فرنگیها تصور میکنند ، اینها خیال میکنند که مفهوم محرک اول و نیاز طبیعت به محرک ماورائی ، به این نحو است که طبیعت یک دستگاه و یک سازمان است ، مانند کارخانهای که آماده کار است و فقط منتظر زدن یک دکمه است و نقش محرک اول نقش زننده دکمه است که کارخانه را به راه میاندازد و بعد خودش به کار ادامه میدهد ، و در واقع محرک اول به ذاتی ساکن ، حرکت و تغییر میبخشد و علت حرکت عارضی طبیعت است . ولی محرک اول ، از نظر الهیون ، چنین مفهومی ندارد بلکه محرک اول به این معنی