نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٤٠
١ - کل متحرک یحتاج الی محرک غیره . ٢ - کل متحرک طبیعی - ای جسم او جسمانی - متحرک بحرکة عرضیة فاعله المباشر القریب نفس الطبیعة . پس فاعل مباشر یک حرکت نمی تواند یک عامل بیرونی باشد مگر اینکه جسم حرکت بالعرض داشته باشد ، یعنی خودش حرکت نکند بلکه شیئی دیگری حرکت کند و آن جسم بتبع حرکت کند ، مثل شیئی که در اتومبیل است و به تبع اتومبیل حرکت میکند چون مکانش حرکت میکند ، و الا خود شیئی تلاش حرکتی ندارد . پس مقدمه دوم اینستکه فاعل مباشر هر حرکت جسمانی قوهای است در درون آن شیئی که نام آن قوه را طبیعت میگذارند . پس منشأ تمام حرکات طبیعی طبیعت است . حالا اینکه خود طبیعت جوهر است یا عرض مطلب دیگری است . شیخ اشراق ادعا کرده است که طبیعت عرض است و به او جواب دادهاند که طبیعت نمیتواند عرض باشد ، چون اگر عرض باشد باید مستند به یک امر جوهری باشد . ٣ - هر امر طبیعی و جسمانی که در عالم زمان و مکان وجود دارد ، متغیر و متحرک است ، برای اینکه هرچه که در طبیعت هست یا جسم است یا تعلق به جسم دارد و جسم در هر صورت بنحوی متغیر است ولو حرکت " اینی " باشد . بنابراین هر امر جسمانی چه از نوع جوهر باشد یا صور نوعیه ( طبیعت ) و چه از اعراض ، متغیر و متحرک است . ٤ - عامل ایجادی هر شیئی با آن شیئی معیت دارد ، و حرکت هم که نیازمند به علت است ، محال است آن علت زمانا از آن انفکاک داشته باشد . عاملهائی که انفکاک دارند عاملهای مع الواسطه هستند و لهذا معتقدند که در حرکتهای قسری که جسم حرکت میکند عاملی که ضربه وارد میکند عامل حرکت نیست ، عاملی است که منشأ تغییری در جوهر و طبیعت شیئی میشود و خود طبیعت شیئی است که شیئی را حرکت میدهد . ٥ - تسلسل علل غیر متناهی که مترتب و مجتمع در وجود باشند محال است . از مجموع این مقدمات ، پس از آنکه به آن نظم قیاسی بدهیم چنین نتیجه میگیریم که : همه متحرکات باید منتهی بشوند به محرکی که همان علت ماوراء الطبیعی است . در میان این مقدمات ، مقدمه ٣ آسیب پذیر و قابل خدشه است ، زیرا که تغییر همه اجسام و جسمانیات تغییر بالاصاله نیست ، بلکه در پارهای از موارد تغییر بالعرض و بالتبع است . مثلا وقتی جسم حرکت اینی میکند عرضی هم که همراه این جسم هست به تبع آن حرکت میکند ، ولی اتصاف این عرض به حرکت اتصاف بالعرض است چون این حرکت اینی است و آن چیزی که " این " دارد خود جسم است . عرض ، مثلا سفیدی که " مکان " ندارد ، تا بگوییم تغییر مکان میدهد جسمش تغییر مکان میدهد و این عرض در جسمی قرار دارد که آن جسم مکان دارد ، و چون این جسم تغییر مکان میدهد این تغییر ، بالعرض و بالتبع به عرض آن مثلا سفیدی نسبت داده میشود . طبیعت هم که متحد با جسم است وقتی که جسم تغییر مکان میدهد ، بالتبع آنهم تغییر مکان میدهد . چون طبیعت متحد است با شیئی مکانی که تغییر مکان میدهد و حکم احد المتحدین را به دیگری سرایت میدهیم .