نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣١
باید کنار گذاشت . چون علیت که محسوس انسان نیست ، ضرورت ، امکان ،
امتناع ، قوه ، فعلیت و دهها نظایر آن هم و همه بی ارزش و بی اعتبارند
، چون انتزاع ذهن هستند و ریشهای در حس ندارند .
بعد از هیوم ، کانت آلمانی آمد و نظر هیوم را تأکید کرد ، ولی دید که
اگر به آنچه که هیوم آورده است قناعت کند پایه معرفت و شناخت انسان
فرو میریزد و دیگر معرفت و علمی در عالم وجود نخواهد داشت . لذا کانت
آمد قائل به دو مبدأ برای معرفت شد ، یک سلسله معانی و مفاهیمی است که
ذهن از خارج میگیردد و یک سلسله از معانی و مفاهیم است که ذهن از خود
قبلا دارد . حتی مفهوم زمان و مکان هم محسوس نیست ، اینها از قبلیات
ذهن هستند . او آمد دوازده . مقوله ترتیب داد که این مقولهها مقولههای
شناخت هستند . مقولات او از نظر ما یا معقولات ثانیه منطقی هستند و یا
معقولات ثانیه فلسفی .
کسانیکه بعد از کانت آمدند یک ایراد اساسی بر فلسفه کانت وارد کردند
و گفتند لازمه حرف کانت اینستکه شناخت . تنها یک قسمتش با واقعیت
ارتباط داشته باشد و بقیهاش ساخته خود ذهن باشد ، و حال آنکه ما
میخواهیم شناخت شناخت واقعیت باشد . طبق حرف او آن قسمت از شناخت
را که پایهاش حس است میتوان گفت که مطابقت با واقعیت دارد ، و آن
قسمتهائی که لازمه ساختمان ذهن است ، از کجا میتوان اطمینان پیدا کرد که
حکایتگر واقعیت بیرون و شناخت آن باشد . مثلا علیت که کانت آنرا
ساخته ذهن میداند با قبول این حرف ، دیگر از کجا میتوان اطمینان پیدا
کرد که اساسا واقعیتی در عالم بیرون وجود دارد ؟ چون از راه علت بودن
واقعیت خارجی برای پیدایش مفاهیم در ذهن است که ما به خارج پی میبریم
، یعنی پیدایش برخی از مفاهیم را در ذهن معلول وجود واقعیت خارجی
میدانیم و اگر علیت هم ذهنی باشد از کجا میتوان به واقعیت خارجی رسید ؟
اینجاست که نوبت به هگل میرسد ، حالا ملاحظه کنید که در این شرائط ، و با
این مشکلاتی که در راه شناخت وجود داشت ، هگل چارهای جز این داشت که
قائل به وحدت ذهن و عین بشود ؟
هگل آمد همان مقولات کانت را با قدری تصرف پذیرفت ، ولی میان ذهن و
عین فاصله قائل نشد . با مقدماتی که هگل چید مشکل شناخت که از زمان لاک
و هیوم بوجود آمده بود حل میشود [١] .
پس اشکال ما به مبنای دوم هگل اینستکه : وحدت ذهن و عین مردود است و
مشکل شناخت به اسلوب فلسفه اسلامی باید حل شود . خود اروپائیها هم به
هگل اشکال کردند که اگر ذهن و عین یکی باشند خطا دیگر معنی ندارد . چون
خطا در واقعیت که متصور نیست ،
[١] این مسئله شناخت ، در فلسفه ما بصورت دیگری حل شده است . و در عین اینکه شناخت از یک سلسله عناصر حسی و عناصر عقلی که بصورت معقولات ثانیه در ذهن وجود دارند تشکیل یافته است باز شکل شناخت حل شده است و رابطه ذهن و خارج هم محفوظ است . این مسأله باید در جای خود بحث شود .