نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣٠
دلیلها است منتهی او میگفت : ما علیت را تنها از راه تجربه میتوانیم کشف کنیم ، و وقتی از راه تجربه کشف بکنیم ، تجربه تنها یک قضیه وجودیه است نه ضروریه . حرفش حرف راستی است ، و حرف بسیار بسیار دقیق مرحوم آخوند در باب اتحاد عاقل و معقول اینجا زنده میشود . شیخ و دیگران در باب علم باری گفتند که مناط علم او " لمیت " است ، یعنی ذات باری علت تامه است برای موجودات و ذات باری علم به ذات خودش دارد و علم به ذات خودش که علت موجودات است قهرا علم موجودات هم هست . [ و مرحوم صدرالمتألهین ] جواب دادند که اگر علم ، همان علم حصولی و ارتسامی باشد که شما میگویید یعنی علم ماهیات ، هیچ علم به ماهیتی نمیتواند علم به معلول آن ماهیت باشد و علم باری تعالی محال است علم ارتسامی باشد ، چون لازمه اش اینستکه علم انفعالی باشد . ولی اگر علم به وجودها باشد نه ماهیتها . [ بنابر اصالت وجود ] علم به حقیقت علت ، علم به حقیقت معلول هم هست ، و بنحو علم حضوری هم خواهد بود ، چون وجود علت . وجود معلول است بنحو اتم ، بخلاف ماهیت ، که ماهیت علت عین ماهیت معلول نمیتواند باشد ، چون ماهیتها متباین بالذات هستند . پس علیت و دلیل همیشه دو باب جداگانه نیستند علیت تجربی و علم انفعالی همینجور است ولی علیت وجودی اینجور نیست . ایراد دومی که به مبنای هگل وارد است در مورد وحدت عین و ذهن است ، مسئله معرفت و شناخت از مسائل بسیار مهم است و مشکلاتی هم در آن هست که احیانا انسان را به اشتباهات بزرگ میکشاند . دکارت آمد به دو نوع معرفت قائل شد . معرفت عقلی و معرفت حسی ، ولی برای معرفت حسی ارزش قائل نشد ، گفت یگانه معرفت با ارزش معرفت عقلی است . حواس برای ما ابزار شناسائی نیستند ، ابزار عمل هستند و به ماهیت و واقعیت هیچ چیزی از راه حس نمیشود نائل شد ، فقط از راه عقل میتوان به واقعیات رسید . عقل هم یک سلسله فطریات دارد غیر وابسته به حس . بعد از دکارت پیروان او آمدند که آنها را هم مثل دکارت عقلیون مینامند که ابزار معرفت را فقط عقل میدانند . بعد ، مکتبی در انگلستان بوجود آمد که از فیلسوفی بنام جان لاک شروع میشود و بعد فیلسوفان دیگری آمدند و تأکید بر نظریات او کردند . طبق نظر او مطلب درست برعکس است . و تمام شناسائیها از حس شروع میشود و عقل هیچ اصالتی ندارد که از راه حس وارد جمله از لاک معروف است که گفت : هیچ چیزی در عقل وجود ندارد که از راه حس وارد نشده باشد . کار عقل از نظر اینها فقط تجزیه و ترکیب و تجرید و تعمیم فرآوردههای حس است ، مثل کارخانهایست که ماده خامش از راه حس به آن وارد میشود و خودش نمیتواند مواد خام ایجاد بکند . بنابراین هر فکری که ریشهای از حس داشته باشد میتواند حقیقت باشد و اگر ریشه حسی نداشته باشد باطل و خیال است . بعد از اینها نوبت به هیوم رسید . او آمد تأکید فراوانی بر این مطلب کرد و افکار بشر را مورد تحلیل و بررسی قرار داد و به این نتیجه رسید که بسیاری از افکار مفکرین و فلاسفه ریشه حسی ندارند لذا بی ارزش و دور ریختنی است ، حتی مفهوم علیت را