نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣
است یا جزء علت است ؟ ممکن است شما قبول بکنید که علت تامه است ، صحبت در اینست که این برگشت به همان گفتههای قدما است و سخن تازهای نیست ، اگر کسی بگوید نمی تواند این علت تامه باشد ، و جزء علت است ، پس جهان را باید اینجور توجیه بکنیم که برای جهان یک جریان سفلی قائل بشویم و یک جریان علوی ، جریان سفلی را علل معده بدانیم و علت موجبه را جریان علوی و مافوق بگیریم ، اگر هم کسی این را علت تامه بداند و علت مافوق را قبول نکند از راه دیگر باید وارد شود ، نه از راه دیالکتیک ، از دیالکتیک که کاری ساخته نیست . اگر اینها همه حرفهای هگل من جمله " اصل دلیل " و استنتاج را قبول میکردند میتوانستند دم از ضرورت ذاتی بزنند ، ولی وقتی به قول خودشان پوستههای ایدهآلیستی منطق هگل را دور ریختند قهرا مسئله ضرورت ذاتی هم دور ریخته شد و باز برگشتند به همان " اصل علیت " پس اینکه میگویند " دیالکتیک ما را مصممانه از علت بیرونی بی نیاز میسازد " سخنی است پوچ و بی اساس . از دیالکتیک هیچ چیز ساخته نیست ، در حقیقت اینها دست به یک نوع تقلب میزنند ، از یک طرف آن جنبههای عقلانی هگل را که ریشه ضرورتهای منطقی است رد کردند ، همچنانکه ما هم از قدیم آنها را رد میکردیم ، و از طرف دیگر امری را که فقط روی آن اساس درست بود ، یعنی ضرورت ترتب ضدی بر ضدی و محال بودن تخلف ضد از ضد خودش را پذیرفتند . هگل که چنین سخنی میگفت از باب این بود که پیدایش ضد را از ضد خودش یک ضرورت عقلی و منطقی میدانست که عقل جز این نمی توانست دربارهاش فکر بکند ، و آنچنان ضرورتی فقط با فلسفه ایدهآلیستی ( به قول اینها ) جور در میآید ، که نیازی به ماوراء نداشته باشد چون ترتب ضدی بر ضد عقلی بود و حال آنکه این فلسفه به قول خودشان علمی است ، و هرگونه ترتب عقلی را که غیر حسی باشد قبول ندارد . ترتب حسی چیست ؟ ترتبی است مثل ترتب مرغ بر جوجه و جوجه بر مرغ و مانند آن ، یعنی باز برگشت به قضایای وجودییه ما قبل هگل ( مثلا هیوم ) خوب ، ما فرض میکنیم که حس و تجربه که مبنای فکری اینها است به ما نشان میدهد که در عالم از هر شیئی که چیزی به وجود میآید ، ضد آنست ، و باز از آن ضد هم ضد دیگر در مرتبه کاملتر بوجود میآید ، فرض میکنیم که چنین باشد ، کی ما میتوانیم بگوییم چنین چیزی مقتضای ضرورت منطقی است ، و غیر از آن محال است به چه دلیل میتوانیم بگوییم غیر از آن محال است ؟ امری که متکی بر حس و تجربه است ، چطور میتواند غیر از خودش را نفی کند ، مکرر گفتهایم که اینها بنا را بر اصل حسی و تجربی بودن و به قول خودشان علمی بودن گذاشتهاند ، و در نتیجه حتی خود علیت را هم نمیتوانند ثابت بکنند ، چون علیت یک مفهوم فلسفی است و مفهوم علمی نیست ، همه علما آن را قبول دارند بدون اینکه هیچ علمی بتواند اثباتش کند ، اصل ضرورت ترتب معلول بر علت تامه باز یک اصل فلسفی است ، و الا کدام لابراتوار میتواند ضرورت را تأیید بکند و حکم به امتناع تخلف معلول از علت بکند ، تازه بعد از اینکه ما مماشاتا قبول بکنیم که علم میتواند ضرورت را اثبات بکند ، باز بحثی که همیشه بوده که آیا علتهای محسوس ، برای معلولهای محسوس تمام العله هستند یا جزء العله ، مطرح میشود ( که البته یک بحث صغروی است ) و سؤال سرجای خودش باقی است .