نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٨
حالا اینکه چرا این صورت فاسد بشود ، این خودش مسألهای است . اصلا چرا
پیری در ماده پیدا میشود ؟ شما که میگوئید صورت عاشق ماده است و ملائم
با او است چرا او را رها میکند تا نوبت به صورت دیگر برسد ؟ امثال
بوعلی که فلسفهشان فلسفه کون و فساد است معتقدند که زوال و فساد صورت
از همین راه تضاد است . معتقدند که چون صورت بطبع خودش عاشق ماده است
و میان آنها تلائم وجود دارد فناها فقط معلول تضادهای بیرونی است . یعنی
عوامل در خارج وجود دارد که نابود کننده و فرسوده کننده صورت است و چون
آن عوامل خارجی صورت را فاسد میکنند صورت دیگر پیدا میشود . مثلا یک
ماده صورت گیاهی پیدا میکند و قاعده نمی بایست این صورت زایل شود ولی
عوامل خارجی آن قدر توی سر آن میزنند که آنرا از کار میاندازند و پیری و
فرسودگی پیدا میشود . یعنی شیئی اگر از خارج تحت تأثیر قرار نگیرد ، هر
مادهای هر فعلیت و هر صورتی را که پیدا میکند الی الابد آن فعلیت را
خواهد داشت ، بنابراین مرگها و پیریها با علل بیرون از شیئی توجیه
میشوند ، لهذا اگر انسانی را فرض کنیم که هیچ مزاحمی از خارج برایش
پیدا نشود دلیل ندارد که پیری و فرسودگی بر او عارض شده و عمر جاودان
نداشته باشد [١] .
[١] راجع به منشأ پیری و منشأ مرگ نظریه امثال بوعلی این است که عوامل بیرونی است که هر موجودی را پیر میکند و اگر تضاد عوامل بیرونی [ با آن موجود ] نبود حالت جوانی و نشاط همیشه باقی بود : اما مرحوم صدرالمتألهین که قائل به حرکت در جوهر است با این نظریه مخالف است و قائل است به اینکه مرگ برای موجود زنده یک حالت طبیعی است و اگر هیچ علتی هم از خارج نباشد تدریجا خود این ماده صورت را رها میکند . وی در جلد چهارم " اسفار " که بحث مرگ را طرح میکند ، همین نظریه بوعلی و امثال او را نقل کرده و بعد میگوید : نه ، ما این مطلب را قبول نداریم ، چون بنابر حرکت جوهری خود طبیعت بحسب میل خودش صعود به عالم بالا دارد ، و نفس انسان که با بدن همراه است تعلق تدبیری نسبت به آن دارد و در واقع ماده را برای استکمال خودش استخدام میکند و تدریجا وقتی میرسد به یک مرحلهای که امکاناتش بفعلیت میرسد بعد از آن نیازش قطع میشود . یعنی وقتی که قضاء و طر کرد از بدن خود ، بخود آنرا رها میکند و تعلق تدبیریش از بدن قطع میشود : و پیری معلول این است که نفس تدریجا تدبیر خودش را از بدن میگیرد : و لهذا او میگوید که مرگ [ از یک نظر ] تدریجی است به این معنی که نفسی که متولد میشود از همان " آن " اول بسوی عالم آخرت در حرکت است و علاقه تدبیرش به بدی برای نیازی است که تدریجا به بدن دارد و بعد به هر اندازه که بفعلیت برسد تدریجا از تعلق تدبیر نفس به بدن کاسته میشود : یعنی - از همان روز اول پیری برای انسان شروع میشود و اگر هم فرض کنیم که او را در یک محیطی قرار دهیم که عامل فرسوده کنندهای از قبیل بیماریها و فشارها و بی تعادلیها در او اثر نکند بازهم جاودانه باقی نخواهد ماند : البته نمی توان تعیین کرد که چقدر باقی خواهد ماند ، مثلا ممکن است صد هزار سال باقی بماند ولی بالاخره نفس بدن را رها خواهد کرد >