نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٣
یکدیگر بالضروره نتیجه میشوند ، مثلا ذهن هستی را یک چیز میبیند و نیستی را چیزی در مقابل آن که از آن استنتاج میشود ، مثلا ذهن هستی را یک چیز میبیند و نیستی را چیزی در مقابل آن که از آن استنتاج میشود خلاصه اینکه هگل میتواند چنین حرفی بزند و بنابر اصل او ایرادی هم به او وارد نیست و اگر اشکالی هست به همان اصل غلطش است . ولی این آقایان که به آن اصل قائل نیستند و ذهن را انعکاس خارج میدانند و میگویند فلسفه ما فلسفه علمی است ، چطور میتوانند بگویند حرکت معلول تضاد درونی است ؟ چطور ضدی که بالقوه در شیئی هست از بطن آن بیرون میآید ، مثلا یک طبقه که وجود دارد طبقه دیگر که ضد آنست در بطن آن رشد میکند و جنگ و ستیز میان آن دو در میگیرد ؟ پس اگر قبول هم بکنیم که جریان طبیعت بر این اساس ( سه پایهای ) هست [ که قابل قبول هم نیست که اصل کلی عالم چنین باشد ] باز تضاد دیالکتیکی باید با اصل حرکت توجیه شود ، و باز حرف الهیون سرجای خودش هست که قانون اصلی عالم حرکت است ولی این حرکت بر این اساس است که شیئی با حرکت بوجود میآید ، با حرکت که بوجود آمد نطفه فنا و نیستی خودش را در درون خودش رشد میدهد و بعد نفی میشود و شیئی دیگر بوجود میآید و همچنین پس باز قانون اصلی حرکت است و تضاد مسیر آن و باید دید حرکت نیازمند به محرک هست یا نه پس باز تمام حرفهای الهیون سر جای خودش باقی است و سر و صدای محرک درونی بیهوده و باطل است .