نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٠٩
مرحله بعد ، ذهن میبیند که هستی مطلق وجود ندارد لذا حکم میکند که هستی نیست ( و از همینجا ، روشن میشود که هگل اصالة الماهیتی فکر میکرده است ، و اینکه بعضیها میگویند هگل هم اصالت وجودی فکر میکرده ، اشتباه است ) پس نیستی عارض هستی شده و نیستی از هستی انتزاع میشود : بعد میگوید : همین قدر که نیستی در هستی وارد شد هستی شد نیستی ، پس هستی در عین اینکه هستی است نیستی است . و از اینجا ، ذهن مقوله " شدن " را انتزاع میکند ، پس حرکت منتزع از هستی و نیستی است ، و لذا درست است که گفته شود هستی و نیستی وقتی در یکدیگر فرو میروند حرکت انتزاع میشود . بنابراین ، اگر آن انتزاعات ذهنی او درست میبود " شدن " معلول تضاد بود ولی اینها که این حرف را قبول ندارند ، ( و اساسا هم درست نیست ) ، پس چطور میتوانند بگویند حرکت ناشی از تضاد است ؟ اینها که تضاد را و همچنین حرکت را یک امر عینی میگیرند ، چطور میتوانند حرکت را معلول تضادها بدانند و بعلاوه خود تضادها چگونه توجیه میشوند ؟ وقتی در عالم جز حرکت چیزی وجود ندارد ، خود ناشی شدن ضدی از ضدی ، و رشد کردن ضد در آن ، همه تحت قانون حرکت خواهد بود ، پس بنا بر قول اینها حرکت باید بر تضاد تقدم داشته باشد نه تضاد بر حرکت .
درس چهارم : اصل تضاد - ( ٤ )
حکمای ما در عین اینکه اجتماع نقیضین ، و اجتماع ضدین را محال میدانند ، بعضی جاها ، مسائلی را بشکلی طرح کردهاند که گوئی در آنجا اجتماع نقیضین یا ضدین را جایز دانستهاند ، که موارد آن را در درسهای پیش ذکر کردیم و گفتیم آنچه که در این موارد گفتهاند با حرفهای دیگرشان مخالف نیست ، توضیح دادیم که تعبیر را در آنجاها ، با چه عنایتی گفتهاند . مطلب دیگر اینکه ، قبل از هگل هم بعضی قائل به این بودند که وضع کار عالم براساس اینستکه هر شیئی ضد خودش را بوجود میآورد و بعد این دو وضع باهم ترکیب میشوند و وضع عالیتری را بوجود میآورند ، ولی آنها اسم این را دیالکتیک نگذاشته بودند . ولی هگل آمد همین مثلث را گرفت و آنرا بگونهای دیگر تفسیر کرد . تفسیر دیگران به همین نحو ساده بود که جریان طبیعت به این نحو است که هر وضعی وضع مقابل خود را بوجود میآورد ، مثل نوعی قانون عمل و عکس العمل بعد از جدال و تنازع میان ایندو ، وضع ثالثی بوجود میآید . اینرا دیگران گفته بودند ولی نه آنرا دیالکتیک مینامیدند و نه اینرا بعنوان جمع ضدین و جمع نقیضین تلقی کرده بودند ، هگل برای اولین بار تفسیر جدیدی برای این وضع کرد و گفت این ، همان تناقض است ، و هر چیزی بالضروره در بطن خودش وضع مقابل خودش را دارد ، انکار خودش و نفی خودش را بالقوه دارد . البته از هگل نمیتوان پرسید که بالقوه دارد یا بالفعل . این سؤال به پیروان مادی او متوجه است . چون هگل برای اولین بار این مسئله را طرح کرد که فلسفه برای توضیح جهان است نه تعلیل آن ، زیرا با تعلیل نمیتوان جهان را توضیح داد ، و تقریبا میخواست بگوید : همه تعلیلها را