نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٠٨
و بگویند : تجربههای عینی نشان داده است که هر چیزی که وجود پیدا میکند بالقوه در آن چیزی وجود دارد که ساختمان شیئی را خراب میکند و در کنار نظریه شیخ که فرسودگی و مرگها را به دلیل وجود محامل بیرونی میداند و نظریه مرحوم آخوند که فرسودگی هر مرگ را به دلیل رها کردن صورت ماده را و نفس بدن را میداند ، نظریه سومی ادعا کنند و بگویند : تجربهها نشان میدهد که ساختمان عالم چنین است که همیشه دو عامل در آن واحد در شیئی هست یکی سازنده است و دیگری مخرب ، فی المثل ، مانند عامل سرطان است که در درون شیئی رشد میکند و رشد آن در جهت تخریب شیئی است ، یا مثل جوجه و تخم مرغ است که معمولا مثال میزنند و میگویند که جوجه در درون تخم مرغ رشد میکند و تخم مرغ را از بین میبرد و بعد خودش بصورت موجود زنده در عالم باقی میماند ، از اینها میپرسیم که آیا جوجه بخودی خود در درون تخم مرغ رشد میکند و تخم مرغ به طبیعت خودش این ضد مخرب را در درون خودش میپروراند ؟ یا این رشد در اثر عامل بیرونی است ؟ بدون شک به تأثیر عامل بیرونی است چون اگر به تخم مرغ از بیرون حرارت نرسد جوجه را در درون خود نخواهد پروراند ، و جوجه بوجود نخواهد آمد . از این گذشته ، این حرفی که میگویند وقتی جوجه در تخم مرغ رشد کرد ، دیگر وضع موجود برای آن مناسب نیست ، لذا نوک میزند و پوست را میشکند و بیرون میآید آیا کلیت دارد و در همه چیز همین طور است ؟ آیا رشد نطفه در رحم و رشد گیاهها ، به همین نحو است که به یک مرحلهای میرسد که وضع موجود برایش مناسب نیست و میزند و میشکند و بیرون میآید ؟ یا نه : رشد آنها بطور مداوم و منظم صورت میگیرد ؟ بدون تردید شق دوم صحیح است و یک حرکت مداوم و منظم است نه انقلاب ، و بر فرض اینکه قبول کنیم همه چیز تخم مرغ و از رشد میکنند و بوجود میآیند ، باز جای این سؤال باقی است که : آیا در این موارد تضاد علت حرکت شده است ، یا حرکت علت تضاد ؟ خود این آقایان هم قبول دارند که شیئی ، ضد خودش را بالقوه دارد ، و این ضد باید رشد کند تا شیئی ( تز را از بین ببرد ، پس خود این تضاد درونی معلول یک حرکت عمومی است ، نه اینکه تضاد ، حرکت را ایجاد کند ، ولو اینکه خود این تضاد هم منشأ یک تغییر و حرکتی هم بشود ما نمیتوانیم ، تضاد را در کل عالم ، اصل بگیریم و بعد بگوییم این تضاد است ولی حرکت را در عالم ایجاد میکند . هگل اگر این حرف را میزد ، برای این بود که معقول و محسوس را یک چیز میدید و در انتزاع ذهنی خودش اشتباه کرده بود و میگفت : هستی هست ، ولی هستی مطلق عین نیستی است ، پس نیستی از هستی انتزاع میشود . بعد میگفت : در عالم عین هم نیستیها از هستیها انتزاع میشوند . هگل ، حرفی میزد که از ریشه خراب بود ، ولی با پذیرفتن آن مبنای نادرست ، میتوانست چنین چیزهائی بر آن بنا کند و اینگونه سخنهای نامربوط بهم ببافد ، و بگوید در عالم عین نیز مانند عالم ذهن حرکت از تضاد انتزاع میشود ، نه تضاد از حرکت . میگفت : شدن از تضاد انتزاع میشود میگفت اولین مقولهای که ذهن آنرا وضع میکند مقوله هستی است ، در