نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩
می کند و عین روی معقولات اولیه . یعنی چنین نیست در عالم ذهن یک چیز
از چیزی استنتاج بشود . و در عالم خارج هم عین همین استنتاج وجود داشته
باشد ، اصلا این استنتاجها مربوط به عالم ذهن است و در خارج استنتاج وجود
ندارد .
ولی هگل به این حرفها قائل نیست و به نحو دیگری سخن میگوید ، او معقول
را عین واقعیت میداند و معقولات اولیه و ثانیه برای او مطرح نیست ،
تقسیم معقولات به اولیه و ثانیه و این گونه مسائل از مختصات فلسفه ماست
، [١]
حالا ، اگر سخن هگل درست باشد ( که درست نیست ) و مبنای او را
بپذیریم ، این دستگاه فلسفی که او ساخته است ، به قول خود او ، خودشان ،
یعنی قائم به ذات است و دیگر برای ماوراء این دستگاه دیالکتیکی جایی
نیست ، حتی خداهم که او قائل است ، در درون این دستگاه قرار میگیرد ،
پس این دستگاه نمیتواند ماوراء داشته باشد .
در سیستم هگل ، از سادهترین معقولات گرفته تا پیچیدهترین و کاملترین
آنها ، همگی بی نیاز از ماوراء هستند ، دیالکتیک هگل از هستی شروع میشد
. او میگفت اگر هستی را مجرد در نظر بگیریم مساوی است با نیستی ، (
هستی نیست ) ( البته او بین " هستی نیست " و " هستی نیستی است "
فرق نمی گذاشت ) پس هستی میشد تز و نیستی که نقیض هستی بود و از آن
برانگیخته شده بود میشد آنتی تز ، و بعد از اینها مرکبی به وجود میآید که
شدن باشد ، و باز به همین ترتیب .
اینکه هستی نقیض خودش را برانگیزد ، معنایش اینست که دیگر علت
ماورائی ندارد ، اینجا دیگر سؤال از علت نمی شود کرد ، ایراد دیگر میشود
گرفت ولی سؤال از علت نمی شود کرد ، چون نظیر ضرورتهای ذاتی است که ما
در منطق میگوییم ، ما در منطق هم همیشه میگوییم که ما ضرورت ذاتی داریم
و میگوییم ، الذاتی لا یعلل ، و در فلسفه هم همیشه میگوییم ضرورت مناط
استغناء از علت است و تنها امکان مناط نیاز به علت ، و لذا ما نمی
توانیم این ایراد را به هگل بگیریم که علت وجود آنتی تز چیست .
ایرادهای مبنائی میتوانیم بگیریم ولی این ایراد را نمی توانیم بگیریم که
فرضا اگر هستی بخواهد نیستی را از درون خودش برانگیزد ، علتش چیست و
چه چیزی آن را از هستی در آورد ؟ چون جوابش اینست که لازمه ذاتش است ،
و مثلا در مورد اربعه کسی نمی تواند سؤال کند که زوجیت را از کجا آورده
است ؟
به این طریق ، دستگاه منطقی و فلسفی هگل ، از یک سلسله ضرورتهای منطقی
به وجود میآید که اصلا جای " لم " و " بم " باقی نمی گذارد ، و ناچار
هر چه که او قائل است و من جمله خدا در درون این دستگاه قرار دارد ، مثل
وجوب که در فلسفه ما هست ، البته
[١] این مسئله حتی در کلمات قدما مانند ارسطو هم نیست و حتی با اینکه در کلمات بوعلی میبینید که میگوید موضوع منطق معقولات ثانیه منطقی است ولی روی همین معقولات ثانیه منطقی هم تا زمان بوعلی چندان کار نشده بود تا چه رسد به معقولات ثانیه فلسفی . حتی تا زمان خواجه این دو نوع از معقولات ثانیه را از هم تفکیک نکرده بودند و شعر حاجی در منظومه که میگوید : " فمثل شیئته او امکان معقول ثان " حاکی از همین عدم تفکیک است .