نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨٩
به دو ضد در آن واحد است . وقتی اجتماع گفته میشود ، تصور میشود که مقصود کنار هم قرار گرفتن است . بعد در صفحه ٢٨ میگوید : " . . . و وقتی بخواهیم با زبان الکن خود چیزی درباره وجودی بگوئیم ناچار عبارات متناقض را بروی هم انباشته میسازیم " این حرفها ، خیلی حرفهای بی سر و تهی است . میخواهد بگوید در مکتب افلاطونیون جدید که نوعی عرفان و وحدت وجود است . افلوطین که فولکیه میگوید ، همان مؤلف " اثولوجیا " است ( که در دست هست که کتاب بسیار عمیقی و خوبی است که در نیمه اول قرن سوم توسط عبدالمسیح حمصی ترجمه شده است ) . این افلوطین یک مکتب عرفانی داشته و در کتاب خودش هم از مکاشفات و خلسههایش صحبت میکند . ملاصدرا و امثال او که این همه برای ارسطو عظمت قائل هستند بیشتر برای همین کتاب است که تصور میکردند تألیف او است ، و از سوی دیگر کتاب " ما بعد الطبیعه " ارسطو را میدیدند که یک مکتب مشائی پروپا قرصی است ، لذا او را دارای هر دو جنبه مشاء و اشراق میپنداشتند و از این رو در نظرشان عظمت داشت . افلوطین و پیروان او وحدت وجودی بودند . البته وحدت وجودی آنها با وحدت وجودی که الان ما داریم فرق میکند ، امثال فروغی که میگویند وحدت وجود و تشکیک وجودی که الان در میان مسلمین هست از همین افلوطین گرفته شده . مرحوم آخوند هم در اسفار در باب بسیط الحقیقه کل الاشیاء ، یک قسمتهای زیادی از همین اثولوجیا نقل میکند و آنرا تأیید نظر خودش بشمار میآورد . ولی انسان وقتی خوب دقت میکند میبیند وحدت وجود او با وحدت وجود ما که مبتنی بر اصالت الوجود است فرق میکند . او معتقد است که خداوند مافوق وجود و عدم است در صورتیکه وحدت وجود ما اینستکه حقیقت وجود او است . چون وحدت وجود مبتنی بر اصالت وجود است ، و عرفان اسلامی بر این پایه است که وجود حقیقی اوست و غیر خداوند هرچه هست ظل و نمود است . مسئله جمع میان وحدت و کثرت یکی از مسائل مهم عرفان است ، چون از یک طرف ، عرفان براساس وحدت مطلق است و از طرف دیگر ، کثرتی در عالم مشاهده میشود آنوقت جمع میان این دوتا که چطور هم وحدت است و هم کثرت [ مطرح شده و مسأله ] " وحدت در کثرت و کثرت در وحدت " [ پیش میآید . وی میگوید ] این مسئله برای افلوطین هم مطرح بوده ، و این خودش نوعی تناقض است ، واحد فی عین انه کثیر و کثیر فی عین انه واحد پس بنابراین ، یکی از نقطههای تناقض در افکار اینها بوده است و در ادامه مطالب میگوید " . . . و وجود آن را با هیچ وجودی قابل مقایسه نیست " این عین حرف اشاعره است . آنها هم میگویند . صفاتی که به خداوند نسبت میدهیم هیچ یک از آنها معنی و مفهومی که ما میفهمیم ندارد ، مثلا " علیم " را که درباره خداوند میگوییم چه میدانیم که معنایش چیست ؟ و اگر " علیم " را دانا معنی کنیم چون ما هم بطور محدود دانا هستیم تشبیه لازم میآید و شباهتی میان مخلوق و خالق پیدا میشود و همچنین سایر صفات . از اینرو فلاسفه ما به آنها معطله میگفتند چون این الفاظ را بدون هیچگونه معنی در مورد خدا بکار میبردند . مسئله توقیفیت را هم بعضیها مبتنی بر این فکر دانستهاند ولی ممکن است توقیفیت ریشه درستی داشته باشد .