نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٨
اگر ما سعادت را به آسایش که یک مفهوم سلبی هم هست یعنی نداشتن رنج ( حالا بگویید بعلاوه بردن لذت ) تفسیر کنیم باید بسیاری از کمالهای واقعی را کمال ندانیم . اما اگر سعادت را اساسا جور دیگری تعریف بکنیم ، همینجور که قدمای ما مثل بوعلی و دیگران تعریف کردند [ آنوقت مسأله بشکل دیگری در میآید ] و آن [ تعریف ] اینستکه : سعادت عبارت است از به فعلیت رسیدن استعدادها استعدادهائی که انسان دارد اگر هماهنگ با یکدیگر به کمال برسند ، سعادت انسان تأمین شده است ، لذت هم از این جهت پیدا میشود که هر قوهای وقتی به فعلیت میرسد اگر قوه مستشعر ، به باشد همین شعور به آن عین لذت است ، شیخ در اشارات تعریفی میکند از لذت " اللذش ادراک و نیل للملائم بما هو ملائم " بنابراین ، سعادت مرادف بالذت نیست ، چون یک قوه که از کار خودش لذت میبرد ممکن است مانع رسیدن قوای دیگر به کمالشان باشد پس سعادت نیست ، پس لذت مقارن با سعادت هست ولی مرادف آن نیست ، سعادت به فعلیت رسیدن همه استعدادهائی است که در متن خلقت انسان قرار دارد ، و از جمله همان استعداد ایثار کردن ، همه استعدادهای مادی و معنوی انسان ، ولی با حفظ تعادل ، چون ممکن است یکی از استعدادها به جوری به فعلیت برسد که مانع رسیدن استعدادهای دیگر به کمال بشود . پس صرف آسایش دلیل نمی شود ، برای اینکه گاهی آسایش یک فرد یا جامعه به دلیل عدم توجه به استعدادهائی است که دارد و خودش به آنها توجه ندارد ، مثلا یک مردم جاهل که در جهل مرکب بسر میبرند خیلی هم احساس آسایش میکنند در صورتیکه در نهایت نقص هستند ، و نمی دانند چه استعدادهائی در نهاد آنها هست که اگر به فعلیت برسد چیزی را که امروز برای خودش لذت حساب میکند بی ارزش است و هیچ است . چون نمی داند ، خودش را در کمال آسایش و سعادت میداند . بنابراین در مسئله کمال اجتماعی هم باید همانرا بگوییم که حکمای ما درباره کمال میگویند ، و باید راهنمای خود را در تکامل جامعهها متن خلقت قرار دهیم ، همانطور که در عدالت هم راهنمای ما متن خلقت است . واقعا هم همین جور باید باشد ، و در همه چیزها باید از خلقت الهام گرفت . هرچه استعدادهائی که در متن خلقت در نهاد انسانها و در نهاد جامعه انسانی قرار داده شده است ، بیشتر به فعلیت برسند جامعه بیشتر به کمال رسیده است . در خلقت اشتباه و اختلاف نیست ، استعدادهائی که در انسان هست همه از روی حساب است ، هنوز موجود ناشناخته است و معلوم نیست واقعا چه استعدادهائی در اوست و چه کمالهائی در متن خلقت برای او قرار داده شده است . خود این آقایان میبینید که گیج گیج میخورند و نمی دانند این تکامل اجتماعی که میگویند به سوی چه مقصدی و کدام هدفی میرود همهشان میگویند هدف نامشخص است ، در هر منزلی که هستیم همین قدر میدانیم . که تا منزل بعدی که برایش کمال است ، بعد از آن هم نمی دانیم کمالش در کجاست . اینجاست که نیاز به نبوت ، یعنی نیاز به یک هدایتی که انسان را در مسیر تکامل خودش