نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٦
عدالت عبارت است از موافقت با قانون موجود ، کما اینکه " داد " در فارسی که میگویند ریشهاش دات است به معنای قانون است ، پس کار عادلانه یعنی کار موافق با قانون موجود و چون قوانین متغیر است ، لذا عدالت هم تغییر میکند ، مثلا تا چند روز قبل که قانون مالک و رعیت بود و رعیت به حکم آن قانون حق برداشت نسبت معینی از محصول را داشت ، بردن همان مقدار عدالت بود و بیش از آن خلاف عدالت ، بعد که قانون تغییر کرد و برای رعیت حق برداشت بیشتری در نظر گرفته شد . ( مثلا ) اگر مالک بخواهد همان مقدار سابق را به او بدهد ظلم است و خلاف عدالت ، با اینکه طبق قانون قبلی موافق با عدالت بود . اگر ما عدالت را به معنای موافقت با قانون موجود در نظر بگیریم ، عدالت متغیر خواهد بود ، چون قوانین تغییر میکنند ولی اگر ما عدالت را به مفهوم مستفاد از " عدل " عربی اطلاق کنیم [ نه مستفاد از داد فارسی ] یعنی قانون فرع بر عدالت باشد و عدالت فرع بر حق باشد و حق یک امر طبیعی و واقعی و عینی باشد ، مجزا از قرارداد انسانها ، مسئله شکل دیگری پیدا میکند و به این صورت در میآید : عدالت عبارت است از " اعطاء کل ذی حق حقه " ، یعنی افراد در متن خلقت و طبیعت در مرحله مقدم بر قانون یک استحقاقهائی دارند که این استحقاقها منشأ انتزاعش خود هستی و طبیعت و وجود خود اینهاست ، عدالت این است که هر کسی به آن حق واقعی خودش برسد ، پس حق معیار عدالت است و عدالت معیار قانون است ، یعنی قانون میتواند عادلانه باشد و میتواند ظالمانه باشد ، نه اینکه عدالت متفرع بر قانون باشد . طبق این تریف از عدالت مصداقهای عدالت ممکن است تغییر کند نه خود عدالت ، مثلا شخصی امروز مقدار معینی استحقاق داشته باشد ، فردا بیشتر یا کمتر ، و این معنایش این نیست که خود عدالت تغییر کرده است . البته اینها به یک چنین عدالت اعتقاد ندارند ، و عدالت و حق و امثال آن از نظر مارکس یک سلسله مفاهیم انتزاعی و نسبی و روبنائی هستند ، و اصلا ارزش ندارند . ما میتوانیم این حرف را بزنیم که عدالت اجتماعی ، خود ، یک واقعیتی است . مستقل از قوانین و تکامل ابزار تولید که افراد جامعه در متن جامعه هر کدام حقوقی دارند ( که راجع به اینکه منشأ حقوق علیت فاعلی و علیت غائی است ما بحثی داریم که فعلا اینجا نمی شود مطرح کرد ) ، ما میتوانیم بگوییم عدالت یک امری است واقعی و طبیعی که برمبنای حقوق طبیعی قرار گرفته است و حقوق طبیعی [ برمبنای ] یک واقعیتهای عینی است ، و جامعه هرچه که به حقوق طبیعی افراد نزدیکتر باشد به عدالت واقعی نزدیکتر است . اما اینها که عدالت را واقعا یک مفهوم نسبی میدانند ، در اینجا باید اشکال عدم صلاحیت عدالت برای هدف مشترک بودن را قبول کنند و جوابهایشان ازاین اشکال چرند و نامربوط است.
اشکال دیگر :
حالا برویم سراغ آسایش و خوشی . اولا خود آسایش و خوشی که سعادت باشد به عدالت بستگی دارد ( که همان مسئله معروف سعادت و عدالت است که در فلسفه افلاطون