نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٢
به انحطاط ، آن نظریه که هدفهای مشترک و تعالی و بالاتر رفتن را طرح
میکرد میخواست بگوید تکامل اساسا معنی ندارد و یک امر نسبی و قرار دادی
است ، ولی " توین بی " و دیگران نمی خواهند بگویند تکامل معنی ندارد ،
میخواهند بگویند هر جامعهای در عین اینکه یک سیر تکاملی را طی میکند ،
در نهایت امر محکوم به انحطاط و تنزل و مرگ است ، و این مسئله دیگری
است از این گذشته ، این نظریه به دو مطلب منحل میشود : یکی اینکه هر
جامعه را به تنهائی اگر در نظر بگیریم ، یک دوره معینی دارد . " « لکل
امة اجل »" تمدن و فرهنگ یک قوم که رشد میکند عمر بی پایان ندارد یک
روزی هم مرگ دارد ، این در صورتی است که هر جامعهای را جدا در نظر
بگیریم . مطلب دوم ، تکامل جامعه انسانی است ، جامعه انسانی غیر از هر
قوم جداگانه است ، چون این مطلب مسلم است که مقارن انحطاط و افول تمدن
در قومی ، این تمدن و فرهنگ بر قوم دیگر طلوع میکند خود اسلام و مسلمانی
هم همین جور است . اگر بخواهیم وضع اسلام و مسلمانی را نسبت به یک قوم
معین در نظر بگیریم ، اینها یک دوره رشد اسلامی دارند و بعد هم یک دوره
انحطاط اسلامی ، ولی اگر مجموع دنیا را در نظر بگیرد آن یک حساب دیگری
دارد و در این حساب وضع اسلام در یک کشور معین مثلا ایران نمیتوا ند
معیار باشد ، بلکه باید وضع اسلام را در سطح همه دنیا سنجید تا معلوم شود
در حال پیشرفت است یا پس رفت ، و نتیجه این دو حساب مسلما فرق میکند
، اسلام از یک کشور معین مثلا فلسطین غروب میکند ولی مقارن آن در پاکستان
طلوع میکند ، از اندلس بیرون میرود ، در اندونزی و مالزی و جنوب
فیلیپین رحل اقامت میافکند و همچنین .
پس مسئله تمدن و فرهنگ بشری را در یک قوم معین مورد نظر قرار دادن
یک حساب است و در کل جامعه بشری مسئله دیگر ، امثال " توین بی "
نظرشان در مورد هر تمدن بطور جداگانه بوده است و لذا تمدن غرب را محکوم
به زوال و فنا میدانند ولی در همان حال که تمدن غرب را محکوم به فنا
میدانند ، برای خیلی از سرزمینها رشد و ترقیای را پیش بینی میکنند ، مثلا
برای آفریقا که امروزه در حال انحطاط هست رشد و حیات جدید و سیطره بر
دنیا را پیش بینی میکنند ، و حال آنکه بحث ما درباره کل جامعههای
انسانی است پس این دو مسئله را نباید با یکدیگر مخلوط کرد .
راز انحطاط و تعالی جامعهها :
در مورد اینکه هر جامعهای محکوم به انحطاط است ، این سؤال پیش میآید که آیا این انحطاط و فنا مانند مرگهای طبیعی اجتناب ناپذیر است ؟ یا نه : بشر ممکن است برسد به مرحلهای که جلوی موت جامعهاش را بگیرد . [١] اگر برای جامعه هم حیاتی قائل[١] در مقدمه کتاب " انسان و سرنوشت " نیز این مسأله را مطرح کردهایم که آیا انحطاط برای هر جامعهای ضروری است و این یک قانون قطعی است که هر جامعهای محکوم به مرگ است ، پس قابل جلوگیری نیست ، همانطور که مرگ قابل جلوگیری نیست ، یا نه ، چنین قانون ضروری در کار نیست ، ( بلکه ) تا به حال هر چه دیده شده است چنین بوده است ؟