نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٠
تعبیرات خاص قرآن است و شاید عین این اشتقاق ( صیغه ) قبلا نبوده است ، ابن عباس میگوید من معنای فطرت را نمی دانستم تا اینکه دو عرب که سر چاهی باهم نزاع داشتند نزد من به تحاکم آمدند ، یکی از آنها که مدعی مالکیت چاه بود گفت : " أنا فطرتها " یعنی ابتدا از من بود و من کندن آنرا آغاز کردم . فطرت یک امر ابتدائی است ، و مفهوم ابتدائی و بی سابقه بودن در او نهفته است ، خداوند چیزی در انسان قرار داده که ابتدا به او داده است . انسان یک نوع استعداد و قابلیت پیدا کرده که چیزی به او افاضه شود و [ زاید بر استعداد ] دارای چیز جدیدی شود ( فطرت ) خلاصه مطلب اینکه انسان در خلقت خودش به مرحلهای رسیده است و دارای بعدی از ابعاد وجودی شده است که به حکم این بعد از ابعاد وجودی خود و بحکم عقل و اراده و تشخیص خود یک راه برای تکامل دارد که این راه معلول رسیدن انسان به مرحله تعقل و بلوغ فکری و تمایل به یک جنبههائی که از آن جمله است تمایل به ابداع و ابتکار ، میباشد . اینها است که انسان را در سیر تکامل اجتماعی انداخته است ولی حیوان همان تکاملی را طی میکند که طبیعت جبرا او را در مسیر آن تکامل واداشته است و خودش هم هیچ گونه آگاهی به تکامل خود ندارد . در نظریات جدید هم در باب تکامل آمده است که تقریبا همه این تکاملهائی که بوجود آمده همه یک چنین حالتی در یک مرحلهای که انواع حیوانات به آن رسیدهاند ، یکباره به صورت ناگهانی بدون اینکه با وراثت هم قابل توجیه باشد ، یک دگرگونی پیدا شده و ( بقول اینها ) تغییر ماهیت رخ داده است . از نظر ما راز تکامل را در فطرت انسان باید جستجو کرد و اینکه انسان به حسب فطرت خودش کمال جو است و در کمالجوئی خودش حد یقف ندارد ، این علت اصلی تکامل است ، چیزهای دیگری هم در کار هست ، یکی همان استعداد نقل و انتقال تمدن و فرهنگ . " « علمه البیان » " : اینکه انسانها میتوانند آموختهها و مکتسبات خودشان را به دیگران تفهیم بکنند و بیاموزند ، و از اینجا یک نوع همکاری بین افراد انسان بوجود میآید ، کسی چیزی را کشف میکند ، آنرا به دیگران میآموزد ، دیگران نیز همچنین در نتیجه این نقل و انتقال معلومات هر شخص مساوی میشود با معلومات همه آنهائی که از آنها آموخته است . و از این مهمتر ، قدرت قلم بدست گرفتن انسان است ، و اینکه آنچه که یک نسل میداند برای نسل بعد هم باقی میگذارد ، یا از راه بیان و رابطه استاد و شاگردی و یا از راه نوشتن و خط . انسان که دارای چنین استعدادی هست و چنین طبیعت کمالجوئی را دارد و دارای عقل و اراده و فکر و ابتکار هست ، در نتیجه ، نوع انسان دائما رو به کمال میرود ، ولی این خصوصیات ، لااقل همه آنها در حیوان وجود ندارد ، از میان این خصوصیات تنها مسئله تفاهم است که کشف شده است که در بعضی حیوانات مانند مورچه وجود دارد " « یا ایها النمل ادخلوا مساکنکم » " ، ولی صرف نقل و انتقال مفاهیم کافی نیست ، اگر قدرت ثبت کردن و از آن بالاتر میل به پیش روی و فطرت کمالجو نباشد تکامل حاصل نمی شود . ولی